تبليغاتX
اوچماغی اورکده ساخلا... اوچان گئتمه لیدئ



خان ننه | جمعه بیست و نهم آذر 1387 | 9 قبل از ظهر  

بئله باشیوا دولانیم 
نئجه من سنی ایتیردیم!
دا سنین تایین تاپیلماز
سن أولن گون، عمه گلدی
منی گتدی آیری كنده
من اوشاق، نه انلیایدیم ؟
باشیمی قاتیب اوشاقلار
نئچه گون من اوردا قالدیم.
قاییدیب گلنده، باخدیم
یئریوی ییغیشدیریبلار
نه أوزون و نه یئرون وار
«هانی خان ننه‌م؟» سوروشدوم
دئدیلر كه: خان ننه نی
آپاریبلا كربلایه
كه شفاسین اوردان آلسین
سفری اوزون سفردی
بیر ایكی ایل چكر گلینجه
نئجه آغلارام، یانیخلی
نئچه گون ائله چیغیردیم
كه سسیم، سینم توتولدی
او، من اولماسام یانییندا
اوزی هئچ یئره گئدنمز
بو سفر نولوبدی من سیز
أوزی، تك قویوب گئدیبدی ؟
هامیدان آجیخ ائدركن
هامیا آجیخلی باخدیم
سورا باشلادیم كه: من ده
گئدیرم اونون دالینجا
دئدیلر: سنین كی تئزدیر
امامین مزاری اوسته
اوشاغی آپارماق اولماز
سن اوخی، قرآنی تئز چیخ
سن اونی چیخینجا بلكه
گله خان ننه سفردن
تله سیك، راوانلاماقدا
اوخویوب قرآنی چیخدیم
كه یازیم سنه: گل ایندی

داها چیخمیشام قرآنی

منه سوقت آل گلنده
آما هر كاغاذ یازاندا
آقامین گؤزی دولاردی
سنده كی‌گلیب چیخمادین
نئچه ایل بو انتظار لا
گونی، هفته نی‌سایاردیم
تا یاواش یاواش گوز آچدیم
آنلادیم كه، سن اولوبسن

تقدیم به دوستاران شهریار

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

لحظه آخر...| جمعه بیست و نهم آذر 1387 | 9 قبل از ظهر  

دلم می خواست من باشم و تو با یک دنیای خالی.دوست داشتم تو باشی منو دو قلب ﭘر احساس.اما نمیشه بدون تو دنیا برام ارزشی نداره.کاش خودم می مردم. اما مرگ لحظه های ﭘر احساس زندگیمو نمی دیدم.خدایا چه سخته.تحملش چه سخته اما می دونم که اگه نشد باهم باشیم .اما قلبامون هنوز باهمه.من الان بیش از هر زمانی اون دلی که بهم دادی تو قلبم حس می کنم
امشب اگه تنهام اگه نیستی باهم اشک بریزیم.اما ضربان قلبتو توی دلم احساس می کنم
اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمی برد.امشب از درد جدایی و غم نبودنت نمی تونم بخوابم نیستی اما من حست می کنم.باهام حرف نمی زنی اما من صداتو می شنوم که تو دلت داری حرف می زنی.نمی بینمت اما با همه وجود تو ذهنمی
الان به یاده لحظه آخر افتادم.لحظه آخر صدات لرزید.صدای منم لرزید وقتی صدات قطع شد باور لحظه ها برام مشکل شد.تازه فهمیدم که دیگه هرگز این صدارو نمی شنوم.اشک ریختم.اما چیزی عوض نشد
من موندم با یک جاده بی انتها که از این به بعد کسی رو برای همراهی ندارم.چه دردناک بود اون لحظه.قدرت تحملشو نداشتم.اما چاره ای جز تحمل نداشتم
زندگی با من چی کار کرد؟امشب چه طولانی شده.بغضمم نمیشکنه. امشب همه چیز عذاب آور شده.سکوت٫بغض خفه کننده٫ فکر تو٫ صدای ضربان قلبم٫ تحمل٫ نفس کشیدنم٫ باور لحظه هام و نگه داشتن قلبی که تو به من دادی سخته.سخت تر از حد توانم.حست میکنم. با همه وجود حست می کنم.می دونم که الان داری به من فکر می کنی.می دونم. باور دارم با من نیستی اما من تورو با ذره ذره وجودم حس می کنم می دونم که تو هم منو حس می کنی دارم
یک بار بهت گفته بودم.الان بازم میگم.به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز یادم . هر چقدر بیشتر فکر می کنم کمتر می تونم باور کنم که دیگه باهم نیستیم چه ﭘاک بود این احساسی که بین ما بود.چه ساده بودیم هردومون ما که توقع زیادی نداشتیم.فقط می خواستیم خودمونو فدای احساسی که برامون ارزش داشت بکنیم . اما نشد
زندگی به ما مهلت نداد
خدایا زندگی چه بی رحمه
ما که توقع زیادی نداشتیم. فقط می خواستیم با هم باشیم.اما زندگی این حقو از ما گرفت.کاش بودی و می دیدی که بدون تو دلیلی برای ادامه ندارم ساعت ها از لحظه آخره با هم بودنمون گذشته.اما من انگار تو اون لحظه متوقف شدم دوست ندارم که از ذهنم بیرونش کنم
خدایا چه سخته جدایی.چقدر دلم برات تنگ شده دلم بد جوری گرفته.اما این بار تو نیستی که برات از دل تنگیام بگم.ستاره دلتنگی های منم امشب تو آسمون گم شده.ﭘیداش نمی کنم این شبم که به آخر نمیرسه
خدایا این زجر تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟
می خوام از خدا بخواهم که به هر دومون کمک کنه.من دعا می کنم تو هم دستاتو بالا بگیر تا دعامون بر آورده بشه.می دونم که سخته اما بیا باور کنیم که برای ما بازگشت امکان نداره نمی دونم امشب تا کی می خواهد طول بکشه اما من تحمل می کنم.تو هم تحمل کن.میدونم که میگی سخته.می دونم که داری اشک میریزی و میگی نمیخوام اما اینم می دونی که ما مجبوریم که زیر بار غصه هامون تحمل کنیم .ﭘس منم با تو اشک میریزم و سعی می کنم که با هر قطره اشکم هم باورمو بیشتر کنم و هم احساسمو
دوستت دارم برای همیشه.می دونم که تو هم تا آخرین لحظه دوستم خواهی داشت
می خوام برم .برمو از فردا با سکوت و دل شکستم یک زندگی بی دلیلو شروع کنم.میخوام برم و با همه این چیزایی که اتفاق افتادباز خدارو شکر کنم.تو هم برو.برو تا کم کم بتونی باور کنی که همیشه هر چی تو زندگی دوست داشته باشی بهش نمیرسی
دلم برات چه تنگه .دنیا دلش چه سنگه دنیا حسابی مارو دور خودش دوونده.صبرم زیاده اما عمری دیگه نمونده برام سخته.خیلی هم سخته اما باید بگم
خداحافظ زیباترین لحظه های زندگی من.خداحافظ خاطرات من
نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

استاد شهریار | جمعه بیست و نهم آذر 1387 | 8 قبل از ظهر  

 

2iw6mvm.jpg

سید محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار در سال 1285 « هـ. ش» در شهر تبریز دیده به جهان گشود ، شهریار تحصیلات خود را با قرائت قرآن کریم و ترسل و نصاب و گلستان سعدى در مکتب‏خانه همان قریه و نیز نزد پدرش آغاز نمود ، هنگامی که محمد حسین 15 ساله شد پدرش او را همراه قافله کوچکی روانه تهران می کند تا ادامه تحصیلات و مدارج کمال را در آنجا پی بگیرد او هنگام عزیمت به تهران در اولین منزل بین راه « قریه باسمنج» به هنگام استراحت در خواب می بیند که بر  روی  قلل  کـوه  طبل  بزرگی را می کوبد و صدای آن طبل در اطراف و جوانب می پیچید و به قدری صدای آن رعد آساست که خودش نیز وحشت می کند ، تعبیر این خواب او  چیزی جز شهرت و آوازه ای که بعدها به دست آورد نمی توانست باشد. شهریار دنباله تحصیلات متوسطه خود را در « دارلفنون» پی گرفت و به زودی دوستان صمیمی و خوبی برای خود در تهران پیدا کرد از جمله آقای ابوالقاسم شهیار.

 شهریار که از مدتها پیش شعر می سرود در آن سالها بیشتر به شعر و شاعری روی آورد او ابتدا در اشعار خود بهجت تخلص می کرد ولی در سال 1300 برای یافتن تخلصی جدید از فال حافظ تخلص خواست که بیت زیر شاهد از دیوان حافظ آمد:

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم       به شهر خود روم و شهریار خود باشم

 شهریار وقتی این بیت را دید در آغاز آن را نپذیرفت و خود را لایق عنوان «شهریار» ندانست و به قول خود چنین گفت که حافظ جان ، ما از تو یک نام درویشی خواستیم تو به ما چنین نامی پیشنهاد می کنی؟ و دوباره به حافظ تفال زد و باز هم همان بیت آمد و این چنین آن را به فال نیک گرفت و از آن پس تخلص     « شهریار» را برای خود برگزید و بدان مشهور شد

... در همان اثنا که شهریار مست از شور و نشاط جوانی و فارغ از خود و دنیا روزگار می گذراند . دست تقدیر حال وی را دگرگون کرد و سرگذشتی دیگر را برای وی رقم زد شاید خواست خدا چنین بود تا از شهریار ، شهریار بسازد.

... اواخر دانشکده طب است ؛ این روزها نامزد شهریار خواسته یا ناخواسته کمتر به دیدار شهریار می آید گویی دستانی در کارند تا این وصل را به هجران بدل کنند ،‌ ظاهراً پدر پری دیگر با این وصلت موافق نبود و شهریار بی چیز و فقیر را لایق پری ، دختر خود نمی پنداشت و از این رو مانع از آن می شد که دخترش به دیدار شهریار برود.

ولی شهریار پری را نیز بی تقصیر نمی داند و دوری او را ناشی از بی مهری و بی وفایی او می داند اما هنوز شیفته و دلداده او است و از فراق او می سوزد.

 آری این چنین بود که عزیزترین کس شهریار از دستش به در می رفت ولی هنوز امید برای وصل و دیدار باقی بود که دخالت تیمور تاش ، وزیر در بار مستبد رضاخان آخرین رشته امید را نیز قطع کرد و شهریار را ناکام گذاشت.

در سال آخر مدرسه عالی طب ( دانشکده پزشکی) که به امتحان آخر سال و دکتر شدن شهریار بیش از چند ماه نماند بود ، در بیمارستان شماره یک ارتش انترن و مشغول کار بود. روزی رئیس بیمارستان او را به اطاق خود خواست . شهریار به اطاق رئیس رفت ؛ دید سرگردی آن جا نشسته است رئیس بیمارستان با قیافه ای ناراحت و حالی پریشان که می کوشید پنهان کند به شهریار گفت : جناب سرگرد با شما کاری دارند با ایشان بروید و ببیند چه کار دارند . سرگرد شهریار را یک راست به زندان دژبانی تهران برد و زندانی کرد. تیمور تاش دستور داده بود که او را آنجا زندانی کنند یا بکشند.

  مادر ثریا وقتی که از ماجرا با خبر می شود بر سر و روی خود می زند ،‌شیون کرده می گوید: این سید بیچاره چه گناهی کرده ؟! نفرین او ما و شما را زیر و رو می کند این چه کاریست می کنید؟ مبادا دستتان را به خون آلوده کنید.

 تیمور تاش به این شرط حاضر بود از کشتن شهریار منصرف شود که از تهران برود و بدین ترتیب او را از زندان آزاد کردند که به زودی تهران را ترک کند.

در 26 سالگى در ثبت اسناد شهرستان نیشابور مشغول به کار شد. شهریار در نیشابور با استاد کمال‏الملک نقاش معروف که او نیز در تبعید به سر مى‏برد آشنایى پیدا کرد... استاد در این سفر چهار ساله رنج بسیار کشید...»

زمانى که شهریار در نیشابور در تبعید به سر مى‏برد تیمورتاش به طرز فجیعى به قتل رسید. پس از او نیز چراغعلى‏خان پسر عموى رضاشاه معروف به امیراکرم با پرى خانم ازدواج کرده که او نیز به خاطر اختلاف با رضاشاه به قتل رسید و پرى خانم بیوه و تنها به خانه پدریش بازگشت.

یکی از تلخ ترین خاطرات شهریار در سال 1331 به وقوع پیوست و آن مرگ ماردش بود . شهریار پس از مرگ مادر آن هنگام که دیگر بچه های برادرش تا حدودی بزرگ شده بودند و می توانستند روی پای خود بایستند ،‌ تنها خانه ای را که در تهران داشت با وسایلش به بچه های برادر بخشید و تنها با یک جامه دان لباسهایش به تبریز رفت .

شهریار دچار هیجانات روحى شده بود، از دوستان و آشنایان دورى مى‏جست، تنها فکر و ذکرش عبادت و تلاوت قرآن کریم بود. این حالت چند سال طول کشید، اغلب این جمله را به زبان مى‏آورد: مرد خدا و مؤمن حقیقى باید امتحان بدهد و امتحان من بسیار سخت است. سرانجام در اوایل سال 1331 شمسى در سن 47 سالگى هیجانات روحى شهریار تخفیف یافت و آن‏گاه مى‏گفت: «امتحان من تمام شده است و علم قرآن را یافته‏ام.»

  او پس از بازگشت به تبریز یعنی در سال1332 در 48 سالگی با نوه عمه خود، ‌عزیزه عبدالخالقی ،‌که آموزگار دبستان ازدواج کرد. عزیزه دختری بیست و چند ساله بود و با شهریار اختلاف سنی زیادی داشت.

شهریار هنوز پری را فراموش نکرده بود با یاد او شعر می گفت و به گذشته ها فکر  می کرد چرا که پری خاطره ای ماندگار در یاد او بود و هیچگاه از ذهنش پاک نمی شد. در سفری هم که از تبریز به تهران نمود به پارک بهجت آباد می رفت که برای او بهترین و زیباترین جای تهران بود پس از گذشت بیش از چهل و پنج سال از آن ایام و روزهای سرشار از عشق و محبت و جوانی ،‌هنوز در و دیوار کوی دوست گویای عشق آتشین او بود و به خاک کوی دوست بوسه ها نثار می کرد. 

 پری هم گه گاه برای او نامه می نوشت و شهریار را فراموش نکرده بود.        

 شهریار در سال 1352 به همراه خانواده به تهران رفت و تا سال 1356 ساکن تهران بود پس از اقامت در تهران شهریار دوران آرام و خوشی داشت که ناگهان مرگ نا به هنگام عزیزه همسر شهریار در اثر سکته این خوشی و آرامش را بر هم زد و به عزا تبدیل کرد. 

 عزیزه در حالی که کمتر از چهل سال داشت ، به دست خزان اجل در بهار زندگانی  پرپر شد و شهریار وسه فرزندش را گریان رها کرد. شهریار با دلی خونین یار و یاور خود را در قم به خاک سپرد. 

 این واقعه برای شهریار یادآور خاطره تلخ جدایی او از پری بود شهریار اشعاری در رثای عزیزه دارد که از جمله آنها شعری است ترکی به نام «عزیزه» و شعر دیگری به زبان فارسی به نام « عزیزه جان». شهریار پس از مرگ عزیزش دیگر نتوانست در تهران دوام بیاورد و دست فرزندان خود را گرفت و در سال 1356 دوباره راهی موطن خویش تبریز شد. 

 شهریار در 20 آذر 1366 در تبریز بیمار شد و فزندش هادی او را با اورژانس به بیمارستان امام خمینی تبریز منتقل کرد و در آن جا بستری شد . حدود 4 ماه در بیمارستان بستری بود و بعد با شدت یافتن بیماری او به دستور آیت ا... خامنه ای ( که در زمان رئیس جمهور بودند) او را با هواپیما به تهران منتقل کردند و در بیمارستان مهر بستری گردید.

سرانجام شهریار در 26 شهریور 1367 روز شنبه جان به جان آفرین تسلیم کرد و بعد از یک عمر زندگی پر افتخار  ‌دار فانی را وداع گفت. 

 پیکر او را در 27 شهریور از طریق فرودگاه مهرآباد به تبریز منتقل کردند و روز سه شنبه 29 شهریور 1367 مراسم تشییع بی مثل و مانند و با شکوهی برای او برگزار و پیکر شهریار در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.

مناجات            حالا چـرا

اشعار استاد شهریار با صدای خودش

شعر سوم

شعر دوم

شعر اول

اشعار دیوان استاد شهریار

1

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32
33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64
65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80
81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96
97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112
113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128
129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144
145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160
161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176
177 178 179 180 181 182 183 184 185 186  

 

   
نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |