استاد شهریار | جمعه بیست و نهم آذر 1387 | 8 قبل از ظهر

سید محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار در سال 1285 « هـ. ش» در شهر تبریز دیده به جهان گشود ، شهریار تحصیلات خود را با قرائت قرآن کریم و ترسل و نصاب و گلستان سعدى در مکتبخانه همان قریه و نیز نزد پدرش آغاز نمود ، هنگامی که محمد حسین 15 ساله شد پدرش او را همراه قافله کوچکی روانه تهران می کند تا ادامه تحصیلات و مدارج کمال را در آنجا پی بگیرد او هنگام عزیمت به تهران در اولین منزل بین راه « قریه باسمنج» به هنگام استراحت در خواب می بیند که بر روی قلل کـوه طبل بزرگی را می کوبد و صدای آن طبل در اطراف و جوانب می پیچید و به قدری صدای آن رعد آساست که خودش نیز وحشت می کند ، تعبیر این خواب او چیزی جز شهرت و آوازه ای که بعدها به دست آورد نمی توانست باشد. شهریار دنباله تحصیلات متوسطه خود را در « دارلفنون» پی گرفت و به زودی دوستان صمیمی و خوبی برای خود در تهران پیدا کرد از جمله آقای ابوالقاسم شهیار.
شهریار که از مدتها پیش شعر می سرود در آن سالها بیشتر به شعر و شاعری روی آورد او ابتدا در اشعار خود بهجت تخلص می کرد ولی در سال 1300 برای یافتن تخلصی جدید از فال حافظ تخلص خواست که بیت زیر شاهد از دیوان حافظ آمد:
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم
شهریار وقتی این بیت را دید در آغاز آن را نپذیرفت و خود را لایق عنوان «شهریار» ندانست و به قول خود چنین گفت که حافظ جان ، ما از تو یک نام درویشی خواستیم تو به ما چنین نامی پیشنهاد می کنی؟ و دوباره به حافظ تفال زد و باز هم همان بیت آمد و این چنین آن را به فال نیک گرفت و از آن پس تخلص « شهریار» را برای خود برگزید و بدان مشهور شد
... در همان اثنا که شهریار مست از شور و نشاط جوانی و فارغ از خود و دنیا روزگار می گذراند . دست تقدیر حال وی را دگرگون کرد و سرگذشتی دیگر را برای وی رقم زد شاید خواست خدا چنین بود تا از شهریار ، شهریار بسازد.
... اواخر دانشکده طب است ؛ این روزها نامزد شهریار خواسته یا ناخواسته کمتر به دیدار شهریار می آید گویی دستانی در کارند تا این وصل را به هجران بدل کنند ، ظاهراً پدر پری دیگر با این وصلت موافق نبود و شهریار بی چیز و فقیر را لایق پری ، دختر خود نمی پنداشت و از این رو مانع از آن می شد که دخترش به دیدار شهریار برود.
ولی شهریار پری را نیز بی تقصیر نمی داند و دوری او را ناشی از بی مهری و بی وفایی او می داند اما هنوز شیفته و دلداده او است و از فراق او می سوزد.
آری این چنین بود که عزیزترین کس شهریار از دستش به در می رفت ولی هنوز امید برای وصل و دیدار باقی بود که دخالت تیمور تاش ، وزیر در بار مستبد رضاخان آخرین رشته امید را نیز قطع کرد و شهریار را ناکام گذاشت.
در سال آخر مدرسه عالی طب ( دانشکده پزشکی) که به امتحان آخر سال و دکتر شدن شهریار بیش از چند ماه نماند بود ، در بیمارستان شماره یک ارتش انترن و مشغول کار بود. روزی رئیس بیمارستان او را به اطاق خود خواست . شهریار به اطاق رئیس رفت ؛ دید سرگردی آن جا نشسته است رئیس بیمارستان با قیافه ای ناراحت و حالی پریشان که می کوشید پنهان کند به شهریار گفت : جناب سرگرد با شما کاری دارند با ایشان بروید و ببیند چه کار دارند . سرگرد شهریار را یک راست به زندان دژبانی تهران برد و زندانی کرد. تیمور تاش دستور داده بود که او را آنجا زندانی کنند یا بکشند.
مادر ثریا وقتی که از ماجرا با خبر می شود بر سر و روی خود می زند ،شیون کرده می گوید: این سید بیچاره چه گناهی کرده ؟! نفرین او ما و شما را زیر و رو می کند این چه کاریست می کنید؟ مبادا دستتان را به خون آلوده کنید.
تیمور تاش به این شرط حاضر بود از کشتن شهریار منصرف شود که از تهران برود و بدین ترتیب او را از زندان آزاد کردند که به زودی تهران را ترک کند.
در 26 سالگى در ثبت اسناد شهرستان نیشابور مشغول به کار شد. شهریار در نیشابور با استاد کمالالملک نقاش معروف که او نیز در تبعید به سر مىبرد آشنایى پیدا کرد... استاد در این سفر چهار ساله رنج بسیار کشید...»
زمانى که شهریار در نیشابور در تبعید به سر مىبرد تیمورتاش به طرز فجیعى به قتل رسید. پس از او نیز چراغعلىخان پسر عموى رضاشاه معروف به امیراکرم با پرى خانم ازدواج کرده که او نیز به خاطر اختلاف با رضاشاه به قتل رسید و پرى خانم بیوه و تنها به خانه پدریش بازگشت.
یکی از تلخ ترین خاطرات شهریار در سال 1331 به وقوع پیوست و آن مرگ ماردش بود . شهریار پس از مرگ مادر آن هنگام که دیگر بچه های برادرش تا حدودی بزرگ شده بودند و می توانستند روی پای خود بایستند ، تنها خانه ای را که در تهران داشت با وسایلش به بچه های برادر بخشید و تنها با یک جامه دان لباسهایش به تبریز رفت .
شهریار دچار هیجانات روحى شده بود، از دوستان و آشنایان دورى مىجست، تنها فکر و ذکرش عبادت و تلاوت قرآن کریم بود. این حالت چند سال طول کشید، اغلب این جمله را به زبان مىآورد: مرد خدا و مؤمن حقیقى باید امتحان بدهد و امتحان من بسیار سخت است. سرانجام در اوایل سال 1331 شمسى در سن 47 سالگى هیجانات روحى شهریار تخفیف یافت و آنگاه مىگفت: «امتحان من تمام شده است و علم قرآن را یافتهام.»
او پس از بازگشت به تبریز یعنی در سال1332 در 48 سالگی با نوه عمه خود، عزیزه عبدالخالقی ،که آموزگار دبستان ازدواج کرد. عزیزه دختری بیست و چند ساله بود و با شهریار اختلاف سنی زیادی داشت.
شهریار هنوز پری را فراموش نکرده بود با یاد او شعر می گفت و به گذشته ها فکر می کرد چرا که پری خاطره ای ماندگار در یاد او بود و هیچگاه از ذهنش پاک نمی شد. در سفری هم که از تبریز به تهران نمود به پارک بهجت آباد می رفت که برای او بهترین و زیباترین جای تهران بود پس از گذشت بیش از چهل و پنج سال از آن ایام و روزهای سرشار از عشق و محبت و جوانی ،هنوز در و دیوار کوی دوست گویای عشق آتشین او بود و به خاک کوی دوست بوسه ها نثار می کرد.
پری هم گه گاه برای او نامه می نوشت و شهریار را فراموش نکرده بود.
شهریار در سال 1352 به همراه خانواده به تهران رفت و تا سال 1356 ساکن تهران بود پس از اقامت در تهران شهریار دوران آرام و خوشی داشت که ناگهان مرگ نا به هنگام عزیزه همسر شهریار در اثر سکته این خوشی و آرامش را بر هم زد و به عزا تبدیل کرد.
عزیزه در حالی که کمتر از چهل سال داشت ، به دست خزان اجل در بهار زندگانی پرپر شد و شهریار وسه فرزندش را گریان رها کرد. شهریار با دلی خونین یار و یاور خود را در قم به خاک سپرد.
این واقعه برای شهریار یادآور خاطره تلخ جدایی او از پری بود شهریار اشعاری در رثای عزیزه دارد که از جمله آنها شعری است ترکی به نام «عزیزه» و شعر دیگری به زبان فارسی به نام « عزیزه جان». شهریار پس از مرگ عزیزش دیگر نتوانست در تهران دوام بیاورد و دست فرزندان خود را گرفت و در سال 1356 دوباره راهی موطن خویش تبریز شد.
شهریار در 20 آذر 1366 در تبریز بیمار شد و فزندش هادی او را با اورژانس به بیمارستان امام خمینی تبریز منتقل کرد و در آن جا بستری شد . حدود 4 ماه در بیمارستان بستری بود و بعد با شدت یافتن بیماری او به دستور آیت ا... خامنه ای ( که در زمان رئیس جمهور بودند) او را با هواپیما به تهران منتقل کردند و در بیمارستان مهر بستری گردید.
سرانجام شهریار در 26 شهریور 1367 روز شنبه جان به جان آفرین تسلیم کرد و بعد از یک عمر زندگی پر افتخار دار فانی را وداع گفت.
پیکر او را در 27 شهریور از طریق فرودگاه مهرآباد به تبریز منتقل کردند و روز سه شنبه 29 شهریور 1367 مراسم تشییع بی مثل و مانند و با شکوهی برای او برگزار و پیکر شهریار در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.
مناجات حالا چـرا
اشعار استاد شهریار با صدای خودش
اشعار دیوان استاد شهریار