تبليغاتX
اوچماغی اورکده ساخلا... اوچان گئتمه لیدئ



| جمعه سوم آبان 1387 | 7 بعد از ظهر  

تبيان: از قرار معلوم يکي از جانبازان جنگ تحميلي، سال ها پس از مجروح شدن به علت وضع وخيمش به ايتاليا اعزام شده بود و در يکي از بيمارستان هاي شهر رم بستري شد. از قضا چند روزي بعد از بستري شدن اين جانباز جنگ تحميلي متوجه مي شود خانم پرستاري که از او مراقبت مي کند نام خانوادگي اش مالديني است. جانباز قصه ما ابتدا تصور مي کند تشابه اسمي است، اما در نهايت نمي تواند جلوي کنجکاوي اش را بگيرد و از خانم پرستار مي پرسد: آيا با پائولو مالديني ستاره شهر تيم آ.ث. ميلان نسبتي دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ مي گويد: پائولو برادر من است! جانباز ايراني در حالي که بسيار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش مي کند که اگر ممکن است عکسي به يادگار بياورد و خانم پرستار هم قول مي دهد تا برايش تهيه کند، اما جالب ترين بخش داستان ما صبح روز بعد اتفاق مي افتد.

هنگامي که جانباز هموطن ما از خواب بيدار مي شود کنار تخت بيمارستان خود پائولو مالديني بزرگ را مي بيند که با يک دسته گل به انتظار بيدار شدن او نشسته است و ... باقي اش را ديگر حدس بزنيد!

راستي هيچ مي دانيد پائولو مالديني اسطوره ميلان از شهر ميلان واقع در شمال غربي ايتاليا، شهر رم واقع در مرکز کشور ايتاليا که فاصله اي حدود ششصد کيلومتري دارد آمده تا از يک جانباز جنگي ايراني که خواستار عکس يادگاري اوست عيادت کند؟ آيا فوتباليست ايراني را سراغ داريد که چنين مسافتي را براي به دست آوردن دل يک جانباز، معلول، بچه يتيم، بيمار و ... بپيمايد؟

نمي دانم، شايد من از دريچه نگاه بدبين يک ورزشي نويس ماجرا را تعريف مي کنم. شايد من نمي توانم اين فوتبال را سفيد که نه حتي خاکستري ببينم و شايد توي خواننده نمونه اي ايراني شبيه مالديني سراغ داشته باشي و به من معرفي کني چرا که اين دل لاکردار بدجوري در حسرت ستاره اي انسان و ايراني از جنس پائولو مالديني به سر مي برد ...

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

پسر ایرونی و دوست دختر انگلیسی...... | جمعه سوم آبان 1387 | 7 بعد از ظهر  

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد

مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت :" من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم"!

حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت :" از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟ "

"خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد".

او در ایمیل خود نوشت :

مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده."

با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود:

پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری! ، و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.

با عشق ، مامان

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

چرا من نه ؟؟؟؟؟| چهارشنبه یکم آبان 1387 | 3 بعد از ظهر  

در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟
جمعیت گفتند:" طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم؟
شیوانا هیچ نگفت و بلافاصله لباسش را کند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افکند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده کنار درمانگاه نشسته بود که مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند
شیوانا یکماه در زندان بود تا اینکه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یک زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینکه لحظه ای درنگ کند دوباره لباس خود را کند و دور مرد زخمی انداخت و او را کول کرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هرکدام زخم زبانی نثار او کردند. یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید:" چرا با وجودی که دیروز از زندان خلاص شده اید دوباره جان خود را به خطر می اندازید؟!"شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:" خیلی ساده است! چون احساس می کنم اینکار درست است! و یک نفر باید چنین کاری را انجام دهد. چرا من آن یک نفر نباشم؟.

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |