تبليغاتX
اوچماغی اورکده ساخلا... اوچان گئتمه لیدئ



| سه شنبه سی ام مهر 1387 | 2 بعد از ظهر  

من آمده ام با وجودی سراسر نیاز، با پای زخمی دل آمده ام ، تمام هستیم را

در قمار زندگی باخته ام ، از دار دنیا همین یک دل زخمی و همین پاره پشمینه

 بر تن دارم وچشمی که گریه اش را از جمیع دریاها وام گرفته است. گریه ام

در پشت دیوار تنهاییست ، گریه ام در زیر آب است . زیر باران برای گریستن

کهنه آستینی دارم پاک،من در هر محفلی ، در هر بزمی گریه ام را نقل مجلس

نمی کنم ،گریه ام در درون ضمیر خودم است...

چه سخت است در غربت باشی و بدانی در وطن چشم به راهی نداری ، نه تاب

ماندن ،  نه روی بازگشت . همه شب به هنگام خواب  ،  پلکهایم را تا به هم

می گذارم از درونم دریایی می جوشد و خواب را فراری می دهد و تا سحر این

 قصه من و چشم و دلم است، حتی مجال شمردن چند ستاره ای هم ندارد چشمم .

شبها دلم را در خواب می گذارم و بی صدا و پاورچین پاورچین از خانه بیرون

 میروم و جایی خلوت میابم و نعره ای، فریادی ، آهی میکشم ، آهی که سالها

 مجال آن را نیافته ام تا از سینه بیرونش دهم و در بازگشت به خانه دل را

 می بینم که او هم برای خود وبرای فریاد زدن خلوتی یافته تا بگرید...

 کاش اگر گلی ندارم ، در کویری سوت و کور بوته خاری داشتم ، اگر در

 کویر آبی نیست چشمانم که نمرده است ، جوی آبی با همین چشمهای اشک

آلود به پایش میکشم ، باورش میکنم. در این سرای ماتم ، هر کس دانه ای

 داشت آن را کشت و بزرگش کرد، منهم تکه ریگی داشتم آن را درمزرعه

 بلا زده خویش کاشتم ، آبی آمیزه از خون چشم به پایش روان کردم . درخت

 سنگ من هم مثل درختهای دیگر بزرگ شد، بزرگ تا کوهی عظیم گشت ،

کوهی که همیشه محرم اسرارم بود، کوهی که با دل سنگی خود به حرفم

 گوش می داد ولی یکبار که قصه کهنه دلم را به او گفتم ، کوه من شکافی

 برداشت و از آن چشمه ها جوشید...

باغبان من!!! چقدر دیر به دیدار این لاله شکسته ساقه ات آمدی ،

 وقتی آمدی که این گل در گوشه باغ نیزه طوفان بر جگر،تازیانه رگبار بر

 بدن وزخم پاییز در کام دارد.خنجر زمستان نامردانه ساقه اش را بریده است ،

 فکری برای دفن گلبرگهای خشکیده کن ، دیر آمدی ، خیلی دیر...

در برف و تگرگ انتظارت بودم ، در حرارت خورشید تابستان چشم به

 راهت بودم . وقتی بر سر راهم چاهی دلگیر می نهادی  و هنگامی که

 سرم خونین از دیواره چاه بود ، آهسته می خندیدم و می گفتم : این

شوخ چشمیهای معشوق است ، به هر جفای تو بهانه ای برای رضای

 خویش می آوردم اما دل خوش باورم پس از آمدن دوباره ات باز فریب

اشکهایت را میخورد و باز بر مکر تو دل می سوزاند چه میتوان کرد ،

او عاشقی بی ستاره است عاشقی که دل به آمدن قاصدکها بسته ،

مگر پیامی ، نویدی، مژده ای از یار رسد ، که این دل بی تو به نفس

 دیگرش اعتمادی نیست و با تو با وجود مردن ، باز زنده است

زنده ای جاویدان.....

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

تقدیم به مادر مهربان| سه شنبه سی ام مهر 1387 | 2 بعد از ظهر  

 مادرم روی مهت روح و روانست مرا ***********مهر تو قوت تن وقوت جان است مرا
در دل اندیشه ی تو گنج نهان است مرا ******* یك نگاه تو به از هر دو جهان است مرا
فارغم با تو زهر خوب وبد ای نیك سرشت ******* زیر پای تو نهادست خدا باغ بهشت
فارغم از غم ایام چو غمخوار تویی********** نشوم خسته به كاری كه مددكار تویی
نیستم رنجه ز تنهایی چون یار تویی************** دور تو گردم، تا مركز پرگار تویی
كوشش روز و شبم از پی آسودن توست*** نی كه من هیچ نیم ، بودنم از بودن توست
هر زمان كز غم ایام جگرخون باشم ******** در خط از خوی نكوهیده ی گردون باشم
سخت در ششدر غم بسته و مسجول باشم***خاطر آشفته و دلخسته و محزون باشم
چون برویت نگرم جمله فراموش آید *********** لبم از شكوه فراپیش تو خاموش آید
هر كه بینی ز ره دیده گرفتار دل است*****آنكه دل داده و روی تو ندیدست منم


نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

| دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 | 3 بعد از ظهر  

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی.كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود.هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.!!

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

ای خداوند ....| دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 | 3 بعد از ظهر  

ای خداوند قلبهای مهربان دوستت دارم چون توبا باوری عمیق درقلب من نشستی و مرا امید زندگی خود قرار دادی! ای خداوند زندگی بخش دوستت دارم چون که یاری ام میکنی تا از این سیلاب زندگی به راحتی عبورکنم وخودم را دردشت آرزوهایم همراه باتو ببینم! ای خداوند آرزویهای انسانها دوستت دارم فراتر از باور یک رویا وفراتراز باور یک حقیقت! دوستت دارم چون تو با اطمینان واعتمادکلید قلب سرخ وپراز عشقت را به من دادی! ای مهربان خدا ی عزیز دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تیره وتار راباحضورش پراز روشنایی میکند! دوستت دارم چون که تواولین وآخرین معشوق من می باشی! ای خداوند عاشقان من نیز تا آفتاب زندگی ام درپس افق غروب نکرده است،همیشه،همه جا هرلحظه به یاد توخواهم بود و دوستت خواهم داشت! ای خدای هستی بخش دوست داشتن را در دل من زنده نگهدار

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |