تبليغاتX
اوچماغی اورکده ساخلا... اوچان گئتمه لیدئ



| چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 | 9 قبل از ظهر  

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

تقدیم به دوستان خوبم | سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 | 5 بعد از ظهر  

تقدیم به تو.....
نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

| دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 | 2 بعد از ظهر  

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

| دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 | 2 بعد از ظهر  

24 Blue Roses12 Yellow Roses18 Red Roses

Image of beauty
 
 
15 Mixed Tulips15 Red TulipsMixed Lilies
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

شادی| دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 | 2 بعد از ظهر  

روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد بر سر تيغي گرفتار. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد . پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت. آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم. دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم. پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد. همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد. عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است. لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند. به هم نيازمندند!.

Clik To Join Us @ taranehha groups

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

زندگی | دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 | 2 بعد از ظهر  

زندگی را دیدی گفت که: من دلالم
در به در،در پی بدبختیها می گردید
تا اسارت بخرد
راستی را دیدی که گدایی میکرد؟
و فریب، پادشاهی می کرد.
آه،دیدی؟دیدی..........
ای عفیف به چه می اندیشی
قفل ها!؟
دست های آزاد
برترین هدیه به دیوارو غل و زنجیرند
ای عفیف قفل ها واسطه اند
قفل ها، فاسق شرعی در و زنجیرند
قفل ها.......!
راستی واسطه ها هم گاهی حق دارند
رمز آزادی در چنبر هر زنجیریست
قفل هم امیدی ست
قفل یعنی که کلیدی هم هست  
قفل یعنی که کلید
           
  ما همیشه بر سر دو راهی انتخاب همه چیز و هیچ چیز
مانده ایم. 

Clik To Join Us @ taranehha groups       

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

اگر...| دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 | 2 بعد از ظهر  

اگر دبير رياضي بودم ثابت مي کردم که چگونه شعاع نگاهت از مر کز قلبم مي گذره .... اگر دبير شيمي بودم نام تو را در قلبم پخش مي کردم تا محلول با محبت شود .... اگر دبير ديني بودم مي دونستم که بعد از خدا تو را مي پرستم .... اگر دبير دبير جغرافيا بودم مي دانستم که خوش آب و هواترين منطقه آغوش گرم توست ... اگر دبير زبان بودم با زبان بي زباني مي گفتم دوستت دارم

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

مرگ | شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 | 1 بعد از ظهر  

چنين است رسم روزگار!
دور و برمان را هر چه نگاه كرديم، غير از اين ها راه ديگري براي مردن پيدا نكرديم. اگر احيانا شما به روش ديگري مرديد كه اين جا ننوشته بوديم و در نتيجه آمادگي اش را نداشتيد، حلالمان كنيد!

همه مي دانيم كه مرگ يك پايان نيست،
يك شروع است و هرازگاهي فكر كردن به آن براي تلنگر بد نيست.

حتما بقیه مطالب را بخوانید

امیدوارم خسته نشید

 


ادامه مطلب ...
نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |