تبليغاتX
اوچماغی اورکده ساخلا... اوچان گئتمه لیدئ



حرف| سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 | 1 بعد از ظهر  

 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

من از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

گروه ترانه | دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 | 10 قبل از ظهر  

http://www.Tarnehha.avayeno.com
نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

در مذمّت فضولي| دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 | 9 قبل از ظهر  

يكي بود يكي نبود،غير از خد هيچ
كس نبود.در زمان هاي قديم كه هيچ كس درباره هيچ چيزي سؤال نمي كرد،يك پسربچه اي بود كه دلش مي خواست از علت و حكمت هركاري سر در بياورد.پدر ومادراين پسر از دست سؤالهاي اوكلافه شده بودند و به همين خاطربه فكر راه چاره افتادند ودرنهايت،تصميم گرفتند((فضول آقا))را بفرستند پيش((خاله خان باجي)).اين خاله خان باجي كارهاي عجيب و غريب مي كرد وكسي از كارهايش سر در نمي آورد.باري،پسر را فرستادند پيش خاله خان باجي.فضول آقا رفت و رفت ورفت تا رسيد به خانه خاله.دم غروب بود و خاله خان باجي توي حياط درندشت خانه اش،روي تخت به پشتي تكيه داده بودو قليان مي كشيد.خاله خان باجي كه مي دانست براي چي فضول آقا رافرستادند پيش او،گفت براي فضول آقا چاي آوردندوبعد هم به اوگفت:((همين جا پيش من مي نشيني وهيچي هم نمي پرسي.))فضول آقاگفت:چشم.خاله خان باجي همينطور كه به قليانش پك ميزد نگاهي به دورحياط انداخت ونوكرش را صدا زد وگفت:((آهاي ميرزا يحيي،برو آن مرغ پاكوتاه را بگير و آماده اش كن براي شام.))ميرزا يحيي گفت:((چشم)) و رفت دنبال مرغ.در همين حين،زن همسايه ازديوار سرك كشيد وگفت:((خاله خان باجي،سلام))خاله خان باجي به جاي سلام،گفت:((دستت درد نكند.)) زن همسايه هم برگشت و رفت به خانه خودش.
چند دقيقه بعد جواني در زد و((ياالله))گفت و وارد شد.بعد ازخوش و بش نشست كنار خاله.خاله خان باجي از پر چارقدش قدري سرمه بيرون آورد و ريخت توي حلق جوان و گفت:((علاج تو همين است.))جوان دست خاله را بوسيد وبا صداي گرفته تشكر كرد و رفت.
فضول آقا داشت از تعجب شاخ درمي آورد ولي در عين حال، ميترسيد چيزي بپرسد.در همين وضع وحال،كلفت خاله خان باجي بازنبيل از مطبخ آمد بيرون كه برود از بازار چيزي بخرد.خاله خان باجي داد زد:((آهاي صغري خاتون،نمي خواهد بروي بيرون،برو از توي حياط هجده تامورچه درشت پيدا كن.آنها رادوبه دو با هم جنگ بينداز و سرآخر آن را كه از همه قوي تراست،بياور تا به او يك حبه قندجايزه بدهم.)) كلفت بيچاره باپكري،زنبيل را گذاشت و رفت براي گرفتن مورچه.چند لحظه گذشت وكسي در زد وبعد،مردي وارد شد وهمان دم دربه خاله تعظيم كرد وايستاد.خاله خان باجي دولا شد واز پاي تخت يك جفت كفش پاشنه كلفت نيم دار قديمي را برداشت وبا شدت و حدت پرت كرد به طرف مرد.مرد با احترام كفش ها رابرداشت و از خاله خداحافظي كردو رفت.فضول آقا به سختي جلو خودش راگرفته بود كه چيزي نپرسد،ولي در عين حال كاسه صبرش لبريز شده بود.خواست دهن باز كند كه خاله خان باجي،نوه خودش را از توي اتاق صدا زد وگفت:((آهاي جميله،كتاب حسابت رابياور.))دختركي با يك كتاب رياضي كلاس دوم راهنمايي آمد بيرون.خاله خان باجي كتاب او را گرفت وپاره پاره كرد وريخت روي زمين وبعد،به دختر كه چشم هايش از تعجب گرد شده بود گفت:((اينها را جمع كن و ببر به بابايت نشان بده،بگو خاله خان باجي پاره اش كرد.)) در همين اثنا يك دختر جوان چادري از در وارد شد.خاله خان باجي به او گفت:((سزه تازار توزو اوزاتازاقزبزغلي زيه بوزورزو بزرزش دازار صزدازا شزم دزرنزايازار)) دختر با خجالت وارد يكي ازاتاقهاي خانه شد وچيزي زيرچادرش قايم كرد و آمد بيرون وسريع تشكر و خداحافظي كرد ورفت.فضول آقا ديگر نتوانست جلوي خودش را بگيرد.گفت:((خاله خان باجي،من ديگر دارم ديوانه ميشوم.تو را به خدا بگو حكمت اينكارها چيست؟))خاله گفت:((باشد.ولي يك شرط دارد و آن اينكه ديگر توي هيچ كاري فضولي نكني وقول بدهي كه از اين به بعد،نخواهي علت هر چيزي رابداني.))فضول آقا قول داد و قسم خورد كه اين بار آخري باشد كه علت چيزي را مي پرسد.خاله خان باجي پك آخر را به قليان زد وگفت:((آن مرغ پاكوتاه كه ديدي،داشت توي باغچه به انجير نوك ميزد.از آنجا كه مرغي كه انجير مي خورد،بايد نوكش كج باشد،به ميرزا يحيي گفتم آن مرغ را ناكار كند تا مرغ هاي ديگر عبرت بگيرند.واما زن همسايه قرار بود به من بگويد در كدام روزنامه كوپن هاي جديد را اعلام كرده اند كه آمد و گفت در ((سلام)) چاپ شده ومن از او تشكر كردم.آن جواني كه آمد،پسر همسايه بغلي است كه قرار است در راستاي طرح ژنريك صدا و سيما،برود درتلويزيون به جاي ((اندي)) بخواند ولي چون صدايش صاف و خوب است،آمده بود تا من علاجش كنم.وقتي سرمه به خوردش دادم،صدايش گرفته و خش دار شد والان ديگر صدايش با صداي اندي مو نمي زند.و اما كلفتم صغري خاتون،اين اواخر سر و گوشش مي جنبد و به بهانه خريد،مي رود خانه همسايه ها و با كلفتهاي شان در خصوص آزادي زنان  و سن راي و فوتبال و...بحث سياسي ميكند.من هر روزيك كاري مثل اين دستش مي دهم كه از صرافت بيرون رفتن بيفتد.آن مردي كه ديدي،همين فردا-پس فردا روانه ولايت غربت ميشود.آن كفش پاشنه كلفت را به اودادم تا توي پاشنه اش ارز قايم كند و بدهد زنش بپوشد وبروند به ولايت غربت.((جميله))،نوه من امسال در درس رياضي تجديد شده ولي تمام تابستان را بازي كرده و درس نخوانده.فردا قرار است برود امتحان بدهد.از آنجا كه مي دانم قبول نمي شود وپدرش هم خيلي بد اخلاق است،با كمر بند،سياهش ميكند،كتابش را پاره كردم كه تقصير درس نخواندن نوه ام به گردن من بيفتد وپدرش او رانزند.و اما آن دختري كه آمد،دختر يكي از همسايه هاست كه دور از چشم پدر و مادرش ميرود كلاس سه تاروقتي آمد،من به زبان زرگري به او گفتم كه:((سه تار توي اتاق بغليه،برو برش دار.صداشم درنيار.))حالا كه فهميدي كارهاي من هيچكدام بي حكمت نيست،برگرد به ولايت خودت،ديگر هم علت چيزي را نپرس.فضول آقا با شرمندگي تمام برگشت به ولايت خودش وديگر علت هيچ چيزي را نپرسيد.ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم نبايد فضول باشد!

قصه ما به سر رسيد،غلاغه به خونه اش نرسيد.

نوشته آقاي ((ابوالفضل زرويي نصرآباد))
هفته نامه ((مهر)) شماره 68شهريور ماه 1377

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

پل يك رنگي| دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 | 9 قبل از ظهر  

دوست داشتي مي دانستم دوست داشتنت را،
دوست داشتي مي دانستم و مي فهميدم تورا و تورا،
مي خواستي باشم و در كنارم باشي،
مي خواهمت و خواهم خواست براي هميشه
اگر پل يك رنگي مان نشكند، اگر دستان پر مهرت سرد نشود، اگر چشمان عاشقت نگريد،
اگر باز باشي و قلبت را باز گذاري اگر بخواهي تنهايي قلبم رابشكني، اگر خواهي غروب سردم راگرم سازي  باش تا باشم.
اگر عاشق لحنم شوي تا عاشق كلامت شوم، باش تا باشم
مي خواهمت، خواهم خواست،
مي دانم نمي داني كه دوستت دارم.
نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

بگذار| شنبه بیست و ششم فروردین 1385 | 2 بعد از ظهر  

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

| شنبه بیست و ششم فروردین 1385 | 2 بعد از ظهر  

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

اگر| چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 | 5 بعد از ظهر  

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان،

                           چراغ بیاور و یک دریچه که از آن

                                          به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.

                                                                   

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

با هم | چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 | 4 بعد از ظهر  

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

می توان| چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 | 2 بعد از ظهر  

می توان رشته این چنگ گسست.

می توان کاسه آن تار شکست.

می توان فرمان داد:

_ « های !

ای طبل گران ،

زین پس خاموش بمان !»

به چکاوک اما

نتوان گفت : مخوان !


ادامه مطلب ...
نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |