تبليغاتX
اوچماغی اورکده ساخلا... اوچان گئتمه لیدئ



یک برابربایک آیا هست؟؟؟؟| دوشنبه بیست و ششم دی 1384 | 2 بعد از ظهر  

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها،

لواشک بین خود تقسیم میکردند

وان یکی در گوشه ای "جوانان"را ورق میزد

برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان،

تساویهای جبری را نشان میداد

با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی بر خاست

همیشه یک نفر باید بپا خیزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش ومحض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

واو پرسید:اگریک فرد انسان، واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اکر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور وزر داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون ،چون قرص مه میداشت بالا بود

وان سیه چرده که مینالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیرورو میشد

حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...

 

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

روزهای ...من| دوشنبه بیست و ششم دی 1384 | 2 بعد از ظهر  

بر من چگونه مي‌گذرند اين روزها...

                                           مي‌خواهم دمي چشم بر هم بگذارم و بخوابم

و به خواب، خواب تو را ببينم كه

آمده‌اي به خواب من

با همان لبخند خسته‌ و گنگ بر لبان

مي‌خواهم با ديدنت بشكفم

مثل همه آن روزها كه مي‌گفتي شكفته مي‌شوم

و برايت از سرماي اين‌روزها

و اين برف كه باريدن آغاز كرده بگويم

دلتنگ سحر نگاهت، آرامش سكوتت و لطافت نوازشت هستم

گاهي به خوابم بيا

تنها بيا اما

من كنار رؤياي تو  آرام مي‌گيرم

مي‌بيني چه قانع شده‌ام

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

مسافر من...| دوشنبه بیست و ششم دی 1384 | 1 بعد از ظهر  

یک نفر میاد که من منتظر دیدنش ام
یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنش ام
خالی ی سفرمون و پر از شقایق می کنه
واسه موج های سیا . دست ها رو قایق میکنه

همیشه غایب من . زخم ها رو مرحم میزاره
همیشه غایب من . گریه هام و دوست نداره
نکنه یه وقت نیاد . صداش به دادم نرسه
آینه ها سیا بشه . کور بشه چشم ستاره

شاید این همیشه غایب تو باشی !!
تو اگه اومدنی هستی بگو !!
اگه ما رو خواستنی هستی بگو !!

من که می خوامت
توچی؟؟
دوستت دارم

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

زندگي....| دوشنبه بیست و ششم دی 1384 | 1 بعد از ظهر  

زندگي

بر زمين افتاده پخشيده ست
 دست و پا گسترده تا هر جا
از كجا ؟
 كي ؟
 كس نمي داند
و نمي داند چرا حتي
سالها زين پيش
 اين غم آور وحشت منفور را خيام پرسيده ست
وز محيط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز
هيچ جز بيهوده نشنيده ست
كس نداند كي فتاده بر زمين اين خلط گنديده
وز كدامين سينه ي بيمار
عنكبوتي پير را ماند ، شكن پر زهر و پر احشا
مانده ، مسكين ، زير پاي عابري گمنام و نابينا
پخش مرده بر زمين ، هموار
ديگر آيا هيچ
كرمكي در هيچ حالي از دگرديسي
تواند بود ؟
 من پرسم
كيست تا پاسخ بگويد
از محيط فضل خلوت يا شلوغي
 كيست ؟
 چيست ؟
 من مي پرسم
 اين بيهوده
اي تاريك ترس آور
 چيست ؟

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

مادر...| یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 | 11 قبل از ظهر  

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

| یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 | 9 قبل از ظهر  

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

| یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 | 9 قبل از ظهر  

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

| شنبه بیست و چهارم دی 1384 | 11 قبل از ظهر  

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم

اما گریه به من نیاموخت که  چگونه زندگی کنم

تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم

اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم

 

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

مقدار نیست...| شنبه بیست و چهارم دی 1384 | 10 قبل از ظهر  

 

دستانت را در زیر باران بگیر

مقداری که در دستانت جمع خواهد شد

همان اندازه ای است که مرا دوست داری

و آن مقدار بارانی که در اطراف خواهد ریخت

به همان اندازه ای است که ترا دوست دارم

 

                                       

 

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

به ديدارم بيا| شنبه بیست و چهارم دی 1384 | 10 قبل از ظهر  

به ديدارم بيا

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند

دلم تنگ است.

بيا اي روشن ....  اي روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها

 دلم تنگ است.

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها

و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.

شب افتاده است و من تنها و تاريکم ....

و در ايوان من ديريست

در خوابند

پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي

بيا اي مهربان با من !

بيا اي ياد مهتابي !

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

بیش از عشق بر تو عاشقم | شنبه بیست و چهارم دی 1384 | 10 قبل از ظهر  

بیش از عشق بر تو عاشقم          I Love You More Than Love

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به      it is impossible to capture in

با واژه ها بیان کنم.                     words the feelings I have for you

اینها سرشارترین احساساتی هستند             they are the strongest

 که تا کنون داشته ام        feelings that I have ever had

با این همه                   about anything

هنگامی که می خواهم اینها را       yet when l try to tell you them

به تو بگویم و یا بنویسم،        Or try to write

واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان  کنند.      them to you the words do not even begin to touch the depths of my feelings

گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم،   And though I cannot explain the essence of these phenomenal feelings

می توانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.        I can tell you what I feel like

When I am with you

آن گاه که با توام،      When I am with you

 

احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کنم.         

it is as if I were a bird

Flying freely in the clear blue sky.

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |