تبليغاتX
اوچماغی اورکده ساخلا... اوچان گئتمه لیدئ



پرنده ات را به من بسپار | سه شنبه بیستم دی 1384 | 2 بعد از ظهر  

پرنده ات را به من بسپار

و عصرهای بهاری را

            که بر شانه ی مرد مهاجر‌‌

                                   سپيد می شوند !

دستانت ماه را برايم می چينند

و در هياهوی لاله ها

                    سکوتی را

                     به بال های پرستو می بخشند !

از لبان او به چشمه ها رفتم

من

   با هر پياده

            ديواری بالا آوردم

چشم هايم فرو ريخت

و ستاره

         ستاره

               آسمان شدم در تو !

چشمانم

         از شب

                آهويی به حرم می برد

خواب ديدم که پرستو باشم

- دريا

      و آرام

      به خواب می روم ...

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

تبریک........| سه شنبه بیستم دی 1384 | 2 بعد از ظهر  

 

فردا چهار شنبه ۲۱/۱۰/۱۳۸۴ روز عيد قربانه

روز ايثار..روز فداکاری....روز انسان

اين روز را به همه انسانهای جهان

تبريک می گويم

اميدوارم روز خوشی داشته باشين

 

ای مادر عزيز که جانم فدای توست   

        قربان مهربانی و لطف وصفای تو

 

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

همیشه...شایدم قسمت| دوشنبه نوزدهم دی 1384 | 2 بعد از ظهر  

همیشه برای دیدنت لحظه شماری می کردم 

 ولی حالا که لحظه ها نمی خواهند شمرده شوند من چه کنم

من همیشه منتظر روزی هستم که دست تو در دست من باشد

ولی حالا که خدانمی خواهد نمی دانم چه کنم

بذار قسمت یا بخت  یا هر چی که اسمشو بذاری 

هر چه می خواهد بر سر ما بیاورد

دوست داشتم سرنوشت من به غیر از این بود

من از جدایی و تنهایی در هراسم

آخه بی تو من دیوونه می شوم...

باور نداری

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

شاید...!!؟؟؟| یکشنبه هجدهم دی 1384 | 1 بعد از ظهر  

گفتم شاید ندیدنت از خاطرت دورم کنه
دیدم ندیدنت فقط میتونه که کورم کنه ...
گفتم صداتو نشنوم شاید که از یادم بری
دیدم تو گوشام جز صدات نیستش صدای دیگری ...

ندیدنو نشنیدنت عشقت رو از دلم نبرد
فقط دونستم بی تو دل , پر پر شد و گم شد و مرد ...

بعد از تو باغ لحظه هام , حتی یه غنچه گل نداد
همش میگفتم با خودم , نکنه بمیرمو نیاد
امروز رو محتاج توام , من نمیگم دلم میگه
فردا اگه مردم , نیا , چه فایده نوش دارو دیگه

ندیدنو نشنیدنت عشقت رو از دلم نبرد
فقط دونستم بی تو دل , پر پر شدو گم شد و مرد ...

گفتم شاید ندیدنت از خاطرت دورم کنه
دیدم ندیدنت فقط میتونه که کورم کنه ...
گفتم صداتو نشنوم شاید که از یادم بری
دیدم تو گوشام جز صدات نیستش صدای دیگری
نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

با شریعتی | شنبه هفدهم دی 1384 | 1 بعد از ظهر  

قلم توتم من است

قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، وديعه مريم پاک من است ، صليب مقدس من است . در وفای او اسير قيصر نمی شوم ، زر خريد يهود نميشوم ، تسليم فريسيان نميشوم ، بگذار بر قامت بلند و راستين و استوار قلبم به صليبم کشند ، به چهار ميخم کوبند ، تا او که از استوانه حياتم بوده است ، صليب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببيند که به نامجويی بر قلبم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجويی بر سفره گوشت حلال توتم ننشسته ام ، تا زور بداند نا زر بداند ، تزوير بداند که امانت خدا خدا را فرعونيان نمی توانند از من گرفت ، وديعه عشق را قارونيان نمی توانند از من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمی توانند از من ربود .
هر کسی را ، هر قبيله ای را توتمی است ، توتم من توتم قبيله من قلم است .
قلم زبان خداست ، قلم امانت آدم است ، قلم وديعه عشق است ، هر کسی را توتمی است ، و قلم توتم ماست .

قلم توتم من است  قلم توتم ماست  به قلم سوگند  به خون سياهي كه از حلقومش مي چكد سوگند  به رشحه خوني كه از زبانش مي تراود سوگند به ضجه هاي دردي كه از سينه اش برمي آيد سوگند:  كه توتم مقدسم را نمي فروشم. به دست زورش تسليم نمي كنم  به كيسه زرش نمي بخشم

به سر انگشت تزويرش نمي سپارم   دستم را قلم مي كنم و قلمم را از دست نمي گذارم،

چشمهايم را كور مي كنم،

      گوشهايم را كر مي كنم،  

             پاهايم را مي شكنم،

                   انگشتانم را بند بند مي برم،

                          سينه ام را مي شكافم،

                                  قلبم را مي کشم، 

حتي زبانم را مي برم و لبم را مي دوزم

اما قلمم را به بيگانه نمي دهم.


نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |