تبليغاتX
اوچماغی اورکده ساخلا... اوچان گئتمه لیدئ



| چهارشنبه چهاردهم دی 1384 | 4 بعد از ظهر  

کاش میدانستم درآن سوی نگاهت چه رازی نهفته است

 

کاش میتوانستم بی پروا راز نهفته در سکوت را برایت

 

آشکار کنم وآواز تنهاییم را به گوش تمام رهگذران تقدیر

 

برسانم .

 

کاش میدانستی که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه

 

پناه بردم .

 

فقط برای یکبار قدم در گلستان خیالم بگذار رخصتی ده تا

 

بر تنهایی خویش خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش

 

کنم:

تهاجم اندوه را.

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

اي عشق من | چهارشنبه چهاردهم دی 1384 | 11 قبل از ظهر  

اي عشق من  
تركم مكن اي عشق من، تنها تويي اي نازنين آرام جانم.

اينجا كسي در سينه اش رؤيا ندارد، دل را سپردن تا ابد معنا نداره.

سر درگريبانم كسي همدرد من نيست، اين زندگي همزاد دلتنگي من نيست ......

از عشق جز آلودگي چيزي نديدم، از فصلهاي دوستي من دل بريدم.

اين زندگي ديگر سرو سامان ندارد،ديگه به عشق من كسي ايمان ندارد.

ديگر نمي دانم كـــــرا بايد صدا بزنم،اين قلب را تا كي به طوفان بلا زد،...
من باغبان فصلهاي انتظارم . تو خوب ميداني من ايتجا بيقرارم.....
نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

عشق من دوستت دارم| سه شنبه سیزدهم دی 1384 | 11 قبل از ظهر  

هيچ گاه چشمهايی را که عاشقانه میپرستم نديدم اما ميدانم چشمهايش به مهربانی دريا و به وسعت دشت شقايق است و اين برای من کافی است که بدانم عمق چشمانش به ژرفای اقيانوس است و مثل دشت آرام است. من رنگ چشمانش را برای چه ميخواهم بدانم وقتی نگاهش پر از عشق است وقتی در عميقترين نقطه چشمانش می شود دريا را پيدا کرد و در ساحل چشمانش به آرامش رسيد. رنگ چشمش مهم نيست وقتی در کنارش به آرامش خيال ميرسی و ميخواهی تمام دنيا در يک لحظه نگاه او تمام شود. هيچ چيز مهم نيست وقتی ايثار و عشق در نگاه او معنا پيدا کند. يک نگاه برايت تمام دنيا ميشود. باور ميکنی؟

 

همسفر كبوترهاي عاشق و براي عمري مبتلا به عشق شدن

 

عشق من دوستت دارم

 

اندازه قلبم دوستت دارم

 

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

| دوشنبه دوازدهم دی 1384 | 3 بعد از ظهر  

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

تو را يافته ام | شنبه دهم دی 1384 | 11 قبل از ظهر  

تو را يافته ام

در فراسوي شفق

در همانجا كه همه چلچله ها عشق را مي فهمند

من تو را يافته ام

من در آن قله كوه ابديت

كه همه حادثه ها

در پس ابر زمان گم شده اند

در پي يافتن دل بودم

گمشدن،يافتن و پيمودن

اين حديث سفر من به ديار عشق است

در ميان همه كوچه هاي شهر

منِِ خسته در به در

قصة درد خودم را به همه ميگفتم

مردمان اين ديار درد مرا ميفهمند

اين حديث دلِ من را همه شان

با زبان دل خود مي خوانند

من در آنجا ديدم كه پروانة ياد

بي سوختني درد اور

در پس شعلة شمع احساس زندگي مي يابد

من تو را در اين ديار عشق

با همه لذت و شور

در پس ثا نيه هاي خواهش

در فراسوي مكان

در ديار ابديت يافتم

و كنون با چنين حس عميق

با همه شوق فراگير وصال

من تو را تا به ابد ميخواهم

من تو را

تا فراسوي شفق

در همانجا كه همه چلچله ها عشق را مي فهمند

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

عاشقي | شنبه دهم دی 1384 | 11 قبل از ظهر  

من که می دانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم و شادیم

مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر

سر زده می آید و راه فراری نیست نیست

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

دل شکنی | شنبه دهم دی 1384 | 11 قبل از ظهر  

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

تقدیم به حسین عزیزم | شنبه دهم دی 1384 | 11 قبل از ظهر  

 

Image Hosted at ImageHosting.us

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

| شنبه دهم دی 1384 | 10 قبل از ظهر  

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |

عاشقانه مي ميرم| شنبه دهم دی 1384 | 10 قبل از ظهر  

اي عزيز جان من، من براي مرگ خود يك بهانه ميخواهم
يك بهانه پوچ
عاشقانه ميخواهم
  از غمي كه ميداني

با تو بودنم مرگ است، بي تو بودنم هرگز

گر بهانه اين باشد من بهانه ميگيرم

عاشقانه ميميرم

-------------------------------------------------

بايد قدم بزنم...

گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام.
خدا زياد هم بزرگ نيست.
خدا در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است.
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم .
تب مي کنم و هذيان مي گويم.
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم.
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي.
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند.
مي دانم زياد مهمان نخوام بود.
اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است.
زمان مي گذرد.

هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد مي مانم.
بايد کمي قدم بزنم تا فکر کنم.
من براي اينکه براي کسي که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم .
مدتي هست که خيلي افسرده ام.
از اينکه چيزي مي نويسم احساس بدي به من دست مي دهد.
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام.
و از اين متاسفم.
و بيشتر از اين تاسف مي خورم که روزهايي که سعي مي کردم مورچه هاي سياه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه هاي بوته گلي را لگد مال کردم.


من اين روزها مدام هذيان مي گويم
آسمان براي من بنفش است .
 


بايد کمي قدم بزنم ......

نوشته شده توسط آراز| [+] | موضوع: |