بحثی پیرامون مبانی پایه ای سوسیالیسم
( 1)
مارکسیسم سیستم واحد تکامل یابنده ای است مرکب از آموزش های فلسفی ، اقتصادی و سیاسی .
فلسفه مارکسیستی : شناخت عام ترین اصول قوانین تکامل جهان مادی ( طبیعت و اجتماع ) است که بر پایه آخرین دستآوردهای دانش بشری استوار می باشد .
اقتصاد مارکسیستی : شناخت قوانین تکامل جوامع بشری و بویژه تکامل جامعه سرمایه داری می باشد .
سوسیالیسم علمی : مجموعه ای از احکام و قوانینی است که قانونمندی های دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم را از طریق انقلاب نشان می دهد .
مبارزه پرولتاریا و بورژوازی در هر جامعه سرمایه داری آن عامل پیشرفت و تکامل جامعه و در عین حال عامل تعیین کنند سرنوشت این جامعه می باشد . از طریق مبارزه طبقاتی است که سرانجام پرولتاریا ، بورژوازی را از اریکه قدرت پائین می کشد و حکومت خویش را بر ویرانه های آن بنا می گردا ند .
مبارزه طبقاتی در عرصه های سیاسی ، اقتصادی و ایدئولوژیک انجام میگردد . آنچه در این جدال طبقاتی ارجحیت دارد و مقدم بر دیگر عرصه ها می باشد ، مبارزه سیاسی است .به بیان دیگر ؛ سیاست چیزی جز مبارزه طبقاتی نیست . لنین در این مورد می گوید :
" سیاست روابط میان طبقات است " ، همان " مبارزه طبقاتی است "
مارکس هم مبارزه طبقاتی را مبارزه سیاسی می داند :
" هرمبارزه طبقاتی یک مبارزه سیاسی است " ( مانیفست کمونیست )
زمانی که ترتسکی و بوخارین به لنین می تاختند که گویا همه چیز را از دیدگاه سیاست می بیند لنین بردرستی امر سیاست تاکید می ورزید :
" سیاست نمی تواند در رابطه با اقتصاد از اولویت برخوردار نباشد . برداشتی دیگر بمعنی فراموش کردن الفبای مارکسیسم است " . ( لنین در باره اتحادیه های کارگری )
" مانیفست کمونیست " سند برنامه ای حزب کمونیست است . آنچه که در این سند پایه ای و اساسی است ، مشی سیاسی پرولتاریا برای نیل به قدرت حاکمه است . سیاست اساس مبارزه طبقاتی پرولتاریا است ، مبارزه اقتصادی و ایدئولوژیک در خدمت مبارزه سیاسی است .
سوسیالیسم علمی ؛ تنها راه حل عقلانی و علمی رهائی انسانها از خود بیگانکی موجود بین انسانها ،از یک طرف و از خود بیگانگی بین انسانها و طبیعت ، از طرف دیگر را ، در انقلاب سوسیالیستی می داند .
مارکسیسم مانند هر علمی ، مانند علم شیمی –فیزیک و علم های دیگر که در آزمایشگاه با ابزار های مادی صحت و درستی آنها باثبات رسیده است ، در آزمایشگاه جامعه بشری از آغاز تا کنون در طول اعصار تاریخ درستی نظرات خویش را باثبات رسانده است .
مارکسیسم با بررسی همه جانبه زندگی اجتماعی انسانها عملاً ثابت کرد که ؛ عامل اصلی فقر و بدبختی - ظلم و ستم –جنایات و غارتگری –جنگهای خانمانسوز – پستی و سقوط انسانها – انحطاط اخلاقی گسترده بین انسانها – دزدی و هزاران رذالت های ضد انسانی دیگر ، مالکیت خصوصی بر وسائل تولید می باشد .
در واقع مالکیت خصوصی بر وسایل و ابزار تولید علمل اصلی از خود بیگانگی بین انسانها می باشد . مادامیکه جامعه به طبقات متخاصم که دارای منافع اقتصادی متضادی هستند ، تقسیم شده است یعنی سرمایه داران که مجموعه وسایل تولید از قبیل : ماشین آلات ، زمینها ، منابع موادخام ، بانکها ، تاسیسات اقتصادی و تجاری و ... را در انحصار خودشان دارند ، و درمقابل زحمتکشان و بویژه کارگران ( آفریندگان واقعی ثروتهای اجتماعی ) از هر نوع مالکیت بر وسایل تولید محروم هستند و برای گذران زندگی مشقت بار خویش ناچاراً نیروی کار خود را به سرمایه داران بفروشند . تا زمانیکه این اختلافات طبقاتی در جامعه وجود دارد بشریت زحمتکش در چنبره این دنائت ها ، این وحشیگری ها ، این نابخردی ها و این استثمار ظالمانه کرفتار خواهند بود .
مارکسیسم با بررسی های علمی پایه های فلسفی – اقتصادی و سیاسی عامل اصلی این نابرابری اجتماعی ، راه برون شد از این منجلاب را بصورت تئوری مدون سوسیالیسم علمی بما نشان داده است .
از نظر مارکسیسم : " جامعه " محصول کار انسان ها است ، جامعه بشری در واقع مجموعه مناسباتی است که افراد بمثابه عوامل فعال اجتماع در جریان تولید و باز تولید ِ زندگی مادی خودشان با یکدیگر برقرار می کنند . پراتیک اساسی این افراد در جامعه ، کاراجتماعی است . و این کار اجتماعی است که آفرینده تمامی ثروت های بشری است که اکنون در اختیار اقلیتی از سرمایه داران قرار دارد و همین ثروت ربوده شده در جریان تولید توسط سرمایه داران ، اساس پایه های حکومت های ستمگرانه در طول تاریخ بوده است . برپائی حکومت های استثمارگرانه ، بر اجساد میلیونها انسان پر امید – به بهای به بردگی گشاندن میلیونها افراد بشری و به قیمت نابودی نطفه های صنعتی شدن ممالک استوار می باشد .
مارکسیسم ثابت کرده است که تنها راه نجات بشر زحمتکش ، یگانه راه رهایی از این خود بیگانگی که ستمگران و استثمارگران با تسلط بر وسایل تولید اجتماعی در میان افراد بوجود آورده اند ، به " خود آگاهی " ، تنها از طریق انقلاب سوسیالیستی امکان پذیر می باشد .
آگاه شدن به حق و حقوق اجتماعی خود – آگاه شدن به منافع طبقاتی – آگاه شدن به نقششان در تولید جامعه – آگاه شدن زنان به نقششان در تولید همپای مردان با حقوق ویژه – آگاه شدن به سرشت پاک انسانی که افراد بشری از بدو تولد دارا بوده اند .
مارکسیسم راه دستیابی به این خودآگاهی در بین انسانها را در این دنیای دورغ و تقلب – درمیان جهان دو رویی و
تزویر سرمایه داری – در دنیایی که سلاطین سرمایه با در دست داشتن ماشین عظیم تبلیغات سازی انسانها را مسخ کرده است و با اشگال گوناگون به از خود بیگانگی بیشتر دامن می زند ، نشان داده است .
تئوری مارکسیسم که از پراتیک زندگی اجتماعی انسان ناشی شده است کلیدی ترین عامل رهایی از این خود بیگانگی و راه رسیدن به خودآگاهی را در ایجاد ستاد پیشاهنگ زحمتکشان ، در ستاد فرماندهی استثمارشوندگان یعنی تشکلیل حزب کارگری و یا حزب کمونیست می داند . آنرا اساس و ضروری ترین گام در تولد جامعه نوین ، برای خلق انسان نوین می داند .
مارکس و انگلس بزرگترین آموزگاران بشریت زحمتکش از جمله افرادی بودنند که تمامی زندگی پربار مبارزاتی خویش را صرف تشکیل اساسی ترین عامل بوجود آورنده جامعه نوین انسانی کردند .
" اتحادیه کمونیست ها " ( توجه داشته باشید سخن از اتحادیه ای است که نظرات مارکسیسم در آن غالب بود )، سازمان سیاسی طبقه کارگر در سال 1848 محصول کارخستگی ناپذیر این بزرگان علم انقلاب بود که قادر گردید نمایندگان طبقه کارگران کشورهای مختلف اروپا را درآن متشکل گرداند .
توسط این ستاد فرماندهی سنگ بنای به خودآگاهی رسیدن زحمتکشان پایه گذاری گردید . پیدایش دهها احزاب کارگری در اروپا و دیگر نقاط جهان حاصل کار این ستاد مرکزی زحمتکشان می باشد .
توسط همین احزاب کارگری بود که کمونیستها توانستند میلیونها کارگر و دیگر زحمتکشان را علیه حکومت های سرمایه بسیج و سازماندهی کنند .
کمون پاریس اولین حکومت کارگری در جهان محصول فعالیت مبارزاتی اتحادیه کمونیست ها می باشد . گرچه عمر پربارش بخاطر درنده خویی بورژوازی کوتاه بودولی عظمت کمون بقدری وسیع و گسترده بود که مارکس و انگلس بررگترین درس های مبارزات طبقاتی را از قلب بخون طپیده آن بیرون کشیدند و سرلوح تئوری مبارزات سیاسی خویش قرار دادند .
نقش عظیم و کلیدی احزاب کارگری در جهان بعنوان عامل اصلی عنصر آگاهی دهنده در طول تاریخ دارای اهمیت بسزایی است . برای نمونه می توان بر نقش اتحادیه کمونیست ها بعداز کمون پاریس بمثابه عامل آگاهی دهنده کارگران آلمان نظری افکند .
از دل " اتحادیه کمونیست " ها بود که اولین حزب کمونیست آلمان تشکیل شد .حزبی که توانست بیش از یک میلیون از کارگران را در خود متشکل کند – حزبی که قادر گردید بیش از سه میلیون از کارگران را در اتحایه های کارگری سازماندهی گرداند . امری که هم اکنون توسط کسانی که خود را " مارکسیسم " نوین می دانند و در تقابل با مارکسیسم ، با تبلیغ " اتحادیه مستقل کارگری " ( اتحادیه هایی که بدون ارتباط با سازمان طبقه کارگر باشد ) ، مبارزات کارگران ایران را به انحراف می برند . و ویروس خطرناک اکونومیست را با " تز "ها و طرح های نو ، به تن و بدن جنبش کارگری وارد میکنند .
این مدعیان ناآگاه مارکسیسم ، سرفرود آوردن در مقابل جنبش خودبخودی را در میان جنبش کارگری تبلیغ می کنند. و از قضا همین افراد چون ترتسکیست ها در حالی که با پتک " سنت گرایی " بر سر مارکسیسست لنینیست های واقعی که از حامیان راستین سنت های انقلابی م – ل می باشند می کوبند ، تحت عنوان " تز " های نو در حال احیاء سنت های کهنه ، غیر مارکسیستی و انحرافی محتوم شده ای هستند که بیش از یک قرن توسط آموزگاران پرولتاریا در پروسه مبارزات طبقاتی به گور تاریخ سپرده شد .
در واقع این " مارکسیست " های نوین نا خواسته بدنبال شعار " بی حزبی " که بورژوازی برای طبقه کارگر تبلیغ می کند می روند . گر چه در پایان مقاله خویش ، خود را جای حزب طبقه کارگر قرار می دهند ( در مقاله جداگانه ای به نقد این نظرات خواهم پرداخت ) .
باید در نظر داشت سازماندهی حزب کمونیست آلمان با توجه به تعداد کل کارگران درآن زمان ( 15000 نفر ) در تاریخ احزاب کمونیستی بینظر بود .
با توجه به نکات توضیح داده شده باید در نظر داشت در مرکز فلسفه مارکسیسم عمل قرار دارد ، عملی که فعالیت آگاهانه انسانها برای تغییر محیط پیرامون خویش می باشد .
مارکس در نقد نظرات فلسفی فویرباخ ، در " تز " یازدهم خویش گفت : " فیلسوفان تاکنون به تفسیر جهان می پردازند ، در حالیکه باید آنرا تغییر داد " . و یا در " تز " هشتم : " هرگونه زندگی اجتماعی ذاتاً پراتیک است . راه حل عقلانی همه رموزی که تئوری را به راز پنداری می کشاند ، در پراتیک انسانی و در درک این پراتیک نهفته است"
با توجه بدین جوهر اساسی دیدگاه مارکس بود که وی راه رهائی انسان از خود بیگانگی و رسیدن به خودآگاهی را در ادغام و یا ترکیب تئوری با عمل می دید . و کاتالیزور این ترکیب را ؛ تشکیل حزب کمونیست در برگیرنده انقلابیون حرفه ای که به قوانین مبارزه طبقاتی آگاهی دارند ، می دانست .
مارکس و انگلس با توجه به اهمیت یک ستاد پیشاهنگ – یک ستاد رزمنده – یک فرماندهی منضبط و آگاه به قوانین علم انقلاب یعنی به تشکیل سازمان سیاسی طبقه کارگر که دارای اندیشه و عمل واحد باشد پرداختند .
نام آن " اتحادیه کمونیستها " بود . در این اتحادیه افرادی چون شاپر ، ولف و اتوبائر و دیگران که دارای نظرات متفاوتی با مارکس و انگلس بودند وجود داشت . طبیعی است که مبارزه بین نظرات مختلف در این اتحادیه وجود داشت . ولی باید توجه داشت ، وجود نظرات گوناگون در یک سازمان سیاسی هرگز بمعنای آن نیست که این سازمان یا حزب را نماینده تمامی نظرات دانست و از آن نتیجه گرفت که : حزب یا سازمان دربرگیرنده تمامی نظرات موجود در آن است .
این مسئله آن نکته مهمی است که بخشی از جنبش " چپ " ایران از اتحادیه کمونیستها دارند و آنرا مجموعه ای از نظرات متفاوت می دانند . و نه غلبه نظری بر دیگر نظرات موجود – یعنی نظری ( نظر مارکس و انگلس ) که دربرگیرنده نظرات اکثریت بر اقلیت بود .
دقیقاً از همین برداشت نادرست است که اعتقاد دارند ؛ در حزب کمونیست باید فراکسیون وجود داشته باشد – سانترالیسم دمکراتیک ، یعنی تبعیت اقلیت از اکثریت نباید در حزب وجود داشته باشد- حزب تاریخ ساز بلشویک به رهبری لنین و استالین را متهم به نقض دمکراسی در حزب ، به نقض دمکراسی در جامعه ، متهم به دیکتاتوری حزب و سپس دیکتاتوری دبیر اول حزب می کنند – علت اصلی شکست ساختمان سوسیالیسم در شوروی را در رهبری حزب بلشویک بر شورا ها میدانند.
در نتیجه : تصور دارندگان این تفکر از حزب ، معجون هفت رنگ است . تصورشان از حزب ، ارگستر موسیقی متشکل از 20 نفر که 13 ساز مختلف می نوازند و شرکت گنندگان حاضر در آن همایش موسیقی را کیج و منگ می کنند ، میباشد . و آنرا عین مارکسیسم می دانند و بدتر از آن مارکس و انگلس را موجد چنین " اتحادیه " ای می دانند .
یک لحظه تصور کنید و یک تشکل سیاسی را در نظر بگیرید که بطور مثال دارای 30 عضو رهبری باشد و 12 نفر از این اعضای رهبری دارای 12 نظر متفاوت باشند . و باز در نظر بگیرید که روز قیام مردم فرارسیده است . توده ها منتظر فرمان رهبری حزب هستند . لذا 12 فرمان از 12 مرکز یک حزب به توده ها صادر می گردد . این حزب بمعنی سازمان پیشاهنگ آگاهی دهنده توده ها ، با داشتن مراکز متعدد فرماندهی ، آیا قادر خواهد بود توده های رنج و کار را در یک صف واحد علیه دژ سرمایه متشکل گرداند ؟ مسلم است که جواب منفی می باشد .
در واقع دارتدگان این تصور با درک نادرست از سوسیالیسم علمی که تمرکزو تشکل جوهر اساسی آن می باشد ، یکی از عوامل سردرکمی در جنبش کمونیستی ایران هستند . این در حالی است که اسناد تاریخی ِ مکتوبه مارکس و انگلس خلاف آنرا نشان می دهد .
مانیفست در مجموع یک برنانه کامل تئوریک و عملی حزب کمونیست با خطوط برجسته ، روشن و صریح ؛ سوسیالیسم ارتجاعی – سوسیالیسم فئودالی – خرده بورژوازی – سوسیالیسم محافظه کار – سوسیالیسم تخیلی و کمونیسم انتقادی را در پروسه مبارزه طبقاتی افشا و طرد نمود .
لذا این سند تاریخی را کمونیست ها باید بمثابه پیروزی نظرات مارکس و انگلس و غلبه نظرات این آموزگاران بر دیگر نظرات انحرافی تلقی کنند .
سوسیالیسم علمی مارکس و انگلس دارای یک برنامه کامل تئوریک واحد برای تمام احزاب کارگری می باشد . این سوسیالیسم دارای یک مرکزیت واحد رهبری کنند است . فراکسیون را در داخل حزب نمی پذیرد – به سانترالیسم دمکراتیک کاملاً اعتقاد دارد و تبعیت اقلیت از نظرات اکثریت در آن اجباری و حتمی است . در غیر این صورت در تشکل هایی که دارای نظرات متفاوت و فاقد رهبری واحد هستند ، مطمئناً طبق تجربه تاریخ هرگز قادر نخواهند بود یک روز هم بتوانند بر بخشی از مردم رهبری کنند .
چنین تشکلی بودن برنامه واحد ، هرگز قادر نخواهد بود یک اعلامیه مشترک صادر کند ، تا چه رسد به اینکه ستاد فرماندهی توده های زحمتکش باشد – چنین تشکلی در عالیترین شکلش اگر قادر به ادامه حیات گردد ، تنها و تنها تشتت فکری و ایجاد سردرکمی در میان توده ها و سرانجامش تفرقه در میان صف متحد زحمتکشان و شکست جنبش را بدنبال خواهد داشت . لذا چنین تشکلی نمی تواند مارکسیستی باشد و در جهت منافع زحمتکشان گام بردارد .
دقیقاً یکی از علت های شکست کمون پاریس در فقدان ستاد فرماندهی واحد ( اندیشه و عمل واحد ) بود . و باز علت پیروزی زحمتکشان شوروی در فردای انقلاب سوسیالیستی در مقابل تجاوز بربرمنشانه 14 کشور امپریالیستی و جنگ ضد انقلاب داخلی را باید در وجود ستاد و فرماندهی واحد دانست .
نمونه بارز و تیپیک چنین تشکلی را از نظر تاریخی می توان در وجود حزب سوسیال دمکرات آلمان دید . باید توجه داشت که این حزب در آن زمان یکی از بزرگترین حزب سوسیال دمکرات در اروپا بود .
مارکس و انگلس در بوجود آوردن این حزب کوشش های فراوانی کردند و بویژه در تدوین برنامه و اساسنامه آن توجه خاصی بکار بردند ، دائماً با نظرات انحرافی و ضد مارکسیستی آن در مبارزه بودند و نظرات اشتباه آمیز رهبران این حزب را اصلاح نمودند .
اینکه این حزب راه ارتداد و خیانت به طبقه کارگر را در پیش گرفت ، علتش وجود رهبران اپورتونیستی بود که بعداز مرگ مارکس و انگلس سیاست رفرمیستی و رویزیونیستی را راهنمای اندیشه و عمل خویش نموده بودند .
باید توجه داشت که نظرات ضد مارکسیستی رهبران این حزب در زمان حیات مارکس و انگلس امکان بروز پیدا نکرد. یکی از دلایل اصلی رشد حزب سوسیال دمکرات آلمان در میان کارگران در رهبری این تشکیلات بطور غیر مستقیم توسط مارکس و انگلس بود . بعداز مرگ این دو رهبر کبیر و بویژه بعداز مرگ انگلس در سال 1896 نظرات ضد مارکسیستی این خائنین به طبقه کارگر یکی پس از دیگری امکان بروز پیدا کرد .
در آن دوران تنها لیبکنخت و روزالوکزامبورک از رهبرانی بودند که بطور روشن و قاطع علیه نظرات بغایت انحرافی دیگر سران حزب مبارزه تا پای جان نمودند . و سرانجام توسط همین خائنین بطرز فجیعی بقتل رسیدند .
این دو انقلابی مارکسیست همواره در حزب در اقلیت قرار داشتند و بعداز ارتداد کامل حزب از آن خارج و با تشکیل حزب مارکسیستی بنام اسپارتاکوس در دوران اعتلای جنبش کارگری در انقلاب آلمان در سال 1918 در سازماندهی و بسیج کارگران نقش با اهمیتی را ایفا نمودند .
غرض از توضیح مختصری در باره حزب سوسیال دمکرات آلمان ، بیان دو دوره از حیات این حزب ؛ یکی در زمانی که از رهبری پایدار و از خط فکری منسجم برخوردار بود و توانست در توده های میلیونی کارگران راه پیدا کند ، آنرا بسیج و سازماندهی گرداند . و اگر این رهبری در موضع مارکسیستی باقی مانده بود ، با توجه به وضیعتی که در اواخر جنگ جهانی اول در سال 1918 در آلمان بوجود آمده بود و با توجه بانقلاب پیروزمند سوسیالیستی شوروی ، بدون شک می توانست اتقلاب سوسیالیستی آلمان را سازماندهی کرده و پیش بینی مارکس مبنی بر شروع انقلاب در روسیه و تلاقی آن با انقلاب در آلمان می توانست پرچم دار انقلاب سوسیالیستی در سراسر اروپا گردد.
عکس این موضوع هم صادق است . زمانی که اکثریت رهبران حزب کارگری آلمان در موضع ضد مارکسیستی قرار داشتند ، این حزب قادر نشد بخاطر ماهیت ضد کارگری خویش از موقعیت بسیار مطلوبی که در آلمان در اواخر جنگ جهانی اول بوجود آمد و باعث بصحنه آمدن توده های رنج و کار گردید ، بتواند در جهت منافع زحمتکشان ، جامعه را با انقلاب توده ها متحول و دگرگون سارد .
نتیجه اینکه : نقش رهبری در بسیج و سازماندهی توده های زحمتکش همواره در طول تاریخ مبارزات طبقاتی یکی از فاکتور های تعین کنند بوده است .
یک رهبری مارکسیستی قادر است با بسیج توده ها و نشان دادن راه درست انقلاب ، با دست توده ها بزرگترین و مخوف ترین رژیم ها را سرنگون سازد . همانطوریکه در شوروی و چین انجام شد .
یک رهبری ضد مارکسیستی هم قادر است بزرگترین شور انقلابی توده های رنج و کار را به انحراف ببرد و آنها را در مسلخ ارتجاع قربانی کند .
طبق تجربه تاریخ هر دو رهبران این حزب کارگری در آلمان ، در دو دوره متفاوت چنین کردند و این اولین درس تاریخی از سوسیالیسم علمی مبنی بر وجود حزب طبقه کارگر با فرماندهی واحد بمنظور انجام انقلاب سوسیالیستی جهت رهائی استثمارشوندگان از یوغ استثمارگران میباشد . حزب اسلحه پرولتاریا برای کسب قدرت سیاسی است. درقسمت بعدی به حزب و حزبیت خواهم پرداخت.
ادامه دارد
بحثی پیرامون مبانی پایه ای سوسیالیسم علمی
حزب و حزبیت (2 )
همانطوریکه در بحث قبل توضیح داده شد ، مارکسیسم یعنی رهایی انسانها از خود بیگانگی - رهایی از خودبیگانگی نسبت به سرشت پاک و آزاده انسانها که با آن متولد شده اند – رهایی از خود بیگانگی نسبت به نقش تاریخ ساز انسانها - رهایی از خود بیگانگی نسبت به نقش انسانها در جریان تولید – رهایی از خود بیگانگی نسبت به تشکیل جامعه ای که محصول کارجمعی انسانهاست – رهایی از خود بیگانگی نسبت به سرچشمه اصلی ثروت های اجتماعی که حاصل کارجمعی انسانهاست – رهایی از خود بیگانگی نسبت به ماهیت ضدانسانی و انسان کش نظام سرمایه داری، نظامی که محصول پیدایش طبقات و اختلافات طبقاتی و مبارزه میان آنها می باشد و ... ، مارکسیسم راه رهایی از این " خود بیگانگی " را در آموختن قوانین علم انقلاب اجتماعی می داند . قوانین علم انقلاب اجتماعی هیچ چیزی جز پراتیک زندگی اجتماعی انسانها در طول اعصار تاریخ نمی باشد . یعنی درک درست واقعیت های طبقاتی آنطور که بوده و نه آنطور که ما تفسیر می کنیم .
در واقع ریشه اصلی این " از خود بیگانگی " بعداز تجزیه کمون اولیه که زمین در میان آنها مشترک بود ، با پیدایش طبقات و اختلافات طبقاتی توسط صاحبان ثروت بصورت ابتدایی ولی با ماهیت حفظ امتیازات ناشی از قدرت بدست آمده ، در میان انسانهای اولیه پدیدار کشت .
ثروتمندان ، صاحبان ابزارهای کار و صاحبان غلام ها برای حفظ قدرت خویش به انکارحقایق طبقاتی و وارونگری پرداختند . بطوریکه صاحبان ثروت و قدرت در جامعه یونان باستان که از قضا آنرا دمکراتیک ترین جامعه دوران می دانستند ، تولید کنندگان یعنی کارگران ، کشاورزان و پیشه وران را انسانهایی فاقد حقوق اجتماعی می پنداشتند و این امر را در قانون اساسی خویش نهادینه کرده بودند .
ارسطو فیلسوف مشهور یونان جهت توجیه محروم کردن زحمتکشان چنین می گوید :
" در دولتی که تشکیلات منظم داشته باشد ، نباید پیشه وران را از حقوق اجتماعی بهره داد . "
در واقع باید دقت داشت که چگونه ثروتمندان این حکامان اولین جامعه دمکراتیک دوران توانستند : این ناحقی ، این بی حقوقی و این محروم کردن تولیدگنندگان واقعی جامعه را ، با وارونگری و انکارحقایق دوران موجود در قانون اساسی نهادینه کنند .
سرانجام این عامل اصلی " از خود بیگانگی " توسط صاحبان بزرگ ابزار و وسایل تولید بمثابه شئی مذهبی ، مقدس و قابل احترام اعلام گردید و آنرا در روبنای قانون اساسی جوامع طبقاتی نهادینه گرداندند و هرگونه چشم چپی را با خشن ترین شیوه ها سرکوب نمودند .
اکنون این " از خود بیگانگی "ِ نهادینه شده ، چنان در اذهان عمومی جا خوش کرده است که انحصارات سرمایه داری آمریکا با قضاوت تمام به خود جرئت می دهند و از آنطرف اقیانوس ها ادعای مالکیت بر منابع مواد خام دیگر قاره ها و از جمله قاره آسیا را رسمناً اعلام می دارند و برای تصرف آن " منافع مشترک " با غول پیکرترین ماشین جنگی بربرمنشانه از زمین و هوا و دریا به کشورهایی چون افغانستان و عراق لشگرکشی می کنند .
جهت تحقق این " منافع مشترک " با سنگدلی تمام صدها هزار انسان پرامید را وحشیانه با بمب های 9 تنی نابود می کند . صدها هزار تن را معلول می گرداند . میلیونها انسان را آواره و بی خانمان می کند . با اعمال پست فطرتانه تر از شیوه های قرون وسطایی دهها هزار نفر از مقاومت کنندگان را با شنیع ترین شیوه های ضد بشری شکنجه می کنند و نام آنرا هم دفاع از " آزادی و دمکراسی " می گذارند .
مارکسیسم پدیده ها را در تولد ، رشد ، تکامل و زوالشان در نظر می گیرد . پدیده ها را در ارتباط ارکانیک ، در تاثیر گذاری و تاثیر پذیری می داند . پدیده ها را دارای نیرو های متضاد دانسته و تکامل را محصول مبارزه اضداد .
در نتیجه انقلاب سوسیالیستی را حاصل مبارزه نیروهای متضاد جامعه سرمایه داری – حاصل مبارزه میان کارگران و بورژوازی بعنوان یگانه راه رهایی نیرو کار از یوغ سرمایه می داند .
انجام انقلاب سوسیالیستی بمثابه غلبه قطب نو و بالنده ، بر قطب کهنه و میرنده را ناشی از تکامل اضداد جامعه سرمایه داری و علت اصلی غلبه قطب نو بر کهنه را در هسته مترقی نیرو بالنده ، در ماهیت انسانی و انسان دوستانه نیروی کار می داند .
مارکسیسم طبق تجربه ثابت کرده است که ؛ سرنگونی دیکتاتوری بورژوازی و یا قدرت بورژوازی بدست پرولتاریا امکان پذیر می باشد . چرا که شرایطه اقتصادی زندگی کارگران آنها را برای اجرای این سرنگون ساختن آماده می کند . شرایطه زندگی اقتصادی کارگران به آنها امکان و نیروی این اقدام را می دهد .
همانطوری که می دانیم : بورژوازی در جریان رشد نیروهای مولده در حالیکه دهقانان و کلیه قشرهای خرده بورژوازی را متفرق و پراکنده می کند ، پرولتاریا را بهم فشرده می سازد . آنها را متحد و متشکل می سازد و در زیر یک سقف در کارخانجات و فابریک ها گرد هم می آورد . این امر نه بر اساس خواست آگاهانه بورژوازی بمنظور پیشرفت جامعه ، بلکه براساس باز دهی بهتر نیروی کار بمنظور کسب سود بیشتر انجام می گردد .
از نظر مارکسیسم فقط پرولتاریا بخاطر نقش اقتصادی که در تولید بزرگ دارد – تنها طبقه ی ثابتی است که دائماً در حال رشد و گسترش می باشد - از آنجائیکه پرولتاریا تنها طبقه ای است که قادر است تمام طبقات را ابتدا به کارکنان جامعه تبدیل کند و سپس محو طبقات و اختلافات طبقاتی را فراهم آورد ، لذا می تواند و باید پیشوای همه توده های زحمتکش و استثمارشونده گردد .
مارکسیسم با پروردن حزب کارگر ، پیش آهنگی از پرولتاریا را پرورش میدهد که قادر است قدرت حاکمه را بدست گیرد و همه مردم را بسوی سوسیالیسم راهنمائی کند – پیش آهنگی که قادر است نظام جدید را هدایت کند ، پیش آهنگی که قادر است در امر تنظیم زندگی اجتماعی خود ، بدون بورژوازی و علیه آن ، معلم ، رهبر و پیشوای همه زحمتکشان و استثمارشوندگان باشد .
از نظر مارکسیسم : " دولت یعنی پرولتاریائی که بصورت طبقه حاکمه متشکل شده است " . تشکل پرولتاریا در طبقه حاکمه : یعنی در دست گرفتن زمام امور کشور توسط زحمتکشان . شرکت مردم در اداره امور کشور : یعنی دمکراسی پرولتری – یعنی پرولتاریا بطور آزادانه با برنامه نقشه مند به تولید نعم مادی و معنوی بر مبنای نیاز انسان ها می پردازد .
این تئوری مارکسیسم با تمام آموزشش درباره نقش انقلابی پرولتاریا در تاریخ ارتباط ناگسستنی دارد . فرجام این نقش : دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا در جامعه می باشد .
مارکسیسم در تجربه و عمل ثابت کرده است که این قوانین آموخته شده می باید توسط حزب کمونیست ( حزب طبقه کارگر ) به درون کارگران و دیگر زحمتکشان برده شود ، تا زحمتکشان با آگاهی یافتن از منافع طبقاتی خویش بتوانند به نیروی عظیم مادی تبدیل شده و با انجام انقلاب سوسیالیستی عامل اساسی استثمار و ستم طبقاتی که چیزی جز مالکیت خصوصی بر وسایل و ابزار تولید نمیباشد را ، به مالکیت اجتماعی تبدیل کنند .
از منظر مارکسیسم مقام مرکزی در شناخت جامعه در عمل انسانها قرار دارد . عملی که با هدف تغییر طبعیت و اجتماع پیرامون خود انجام می گردد .
مارکسیسم را بدون توجه به نقش مرکزی ِ فلسفه عمل نمی توان بدرستی شناخت . و عمل انقلاب سوسیالیستی در جامعه سرمایه داری بدون نتیجه فعالیت عملی انسان ها و به ویژه پرولتاریا امکان پذیر نخواهد بود .
در این انقلاب سوسیالیستی ؛ مارکس پرولیاریا را با توجه به نقش عظیمی که در تولید دارا می باشد بمثابه عضو طبقه اجتماعی ای متشکل و تحت ستم انقلابی ترین نیروی جامعه دانسته و برای او رسالت رهبری در امر انقلاب سوسیالیستی را قائل می باشد .
مارکس و انگلس برای ادغام تئوری و عمل ، به عنصر حزب پرولتری بمثابه کاتالیزوری که بدون وجود آن انقلاب پرولتری امکان پذیر نیست ، تاکید اکید داشتند .
برای نخستین بار عنصر عینی ( حزب کارگری ) در بیانیه مانیفست کمونیست در سال 1848 به بارزترین وجهی توضیح داده و در عمل به مورد اجرا گذاشته شد .
در واقع مارکس و انگلس همراه با تعداد دیگری از کمونیست ها به تشکیل " اتحادیه کمونیست " به منظور مداخله عملی در جنبش کارگری مبادرت کردند . به بیان دیگر " بیانیه کمونیست " نتیجه چنین عملی بود . این نخستین بار بود که کمونیست ها تئوری انقلابی را با پراتیک عملی تلفیق می کردند .
در واقع با تشکیل حزب طبقه کارگر است که می توان پیوند تئوری با پراتیک را به عمل انقلابی تبدیل نمود و غیر از آن ، راه دیگری را تاریخ مبارزات طبقاتی جهت رهایی زحمتکشان متصور نمی باشد .
مارکسیسم در عمل نشان داد چنین سازمان تشکیلاتی که قادر است وحدت بین تئوری و عمل را به تحقق درآورد ، حزب طبقه کارگر می باشد .
بنابراین مارکسیسم را بدون توجه به نقش مرکزی ِ فلسفه " عمل " نمی توان به درستی درک کرد . و در عین حال باید توجه داشت ؛ فلسفه " عمل " را بدون بوجود آوردن پل ارتباطی یعنی حزب طبقه کارگر نمی توان به پراتیک انقلابی تبدیل نمود .
نتیجه اینکه : سرنگونی استثمارگران و رهایی زحمتکشان بدون انقلاب سوسیالیستی به رهبری حزب طبقه کارگر امکان پذیر نمی باشد .
طبق اصل اساسی ماتریالیسم تاریخی که سازندگان واقعی تاریخ را توده ها می داند ، امر انقلاب کارتوده هاست و توده ها بدون ستاد فرماندهی طبقه کارگر نمی توانند با انجام انقلاب پیروزی را درآغوش بگیرند .
درستی این نظر را مبارزات زحمتکشان در طول تاریخ بارها ثابت کرده است . انقلابات کبیر اکتبر شوروی در 1917 و چین 1949 بهترین اثبات عملی تئوری فلسفه " عمل " مارکس می باشند .
اکنون می توان نظرات مارکس و انگلس این آموزگاران پرولتاریا در مورد حزب طبقه کارگر را با نظرات آنارکوسندیکالیستی جریاناتی که ضرورت تشکیل حزب پیشتاز انقلابی طبقه کارکر را تحت عناوین مختلف از جمله تحت لوای تشکیل " شورا " ها نفی میکنند و یا تشکیل حزب طبقه کارگر را فقط توسط خود کارگران می دانند ، نظری افکند تا به نظرات غیر مارکسیستی تمامی آنان که با هدف نفی حزب طبقه کارگر انجام می گردد ، پی بریم .
حکومت شورایی که برخی از این جریانات طرح می کنند ، حکومتی است جدا از حزب طبقه کارگر و آنرا در مقابل حزب قرار می دهند . و اصولاً این تفکر ، به حزب طبقه کارگر بعنوان مغز متفکر شوراها اعتقادی ندارد .
در واقع طرح حکومت شورائی بدون رهبری حزب طبقه کارگر چه آگاهانه و یا غیر آگاهانه بمعنی قبول رهبری شوراها از طرف بورژوازی می باشد . بخاطر اینکه در جامعه سرمایه داری که تضاد عمده بین کارو سرمایه است،دو ایدئولوژی : ایدئولوژی بورژوازی و پرولتری در مقابل هم قرار دارند و نفی هر یک بمعنی قبول دیگری است .
از دیدگاه مارکسیسم لنینیسم ؛ تشکیل شوراها به هیچ عنوان در تناقض با حزب طبقه کارگر نیست ، بلکه لازم و ملزوم آن می باشد .
شوراها و دیگر سازمانهای طبقه کارگر ، تسمه ها و اهرم های ارتباطی توده های میلیونی رنج و کار با حزب طبقه کارگر ( ارتباط مغز متفکر با بدنه خود که همانا توده های میلیونی است ) بمثابه عامل اساسی در امر انجام انقلاب سوسیالیستی می باشد . تاریخ نمونه ای غیراز آن را بخاطر ندارد .
از نظر مارکسیسم لنینیسم شوراها : حاکمیت مردم بر مردم هستند ، ارگان حاکمیت زحمتکشان می باشند و زمانی تشکیل می گردند که ؛ اولاً جامعه در شرایطه اوج و اعتلای جنبش مبارزات طبقاتی قرار داشته باشد . در غیر اینصورت شوراها ارگان های زرد حکومت سرمایه داری بمنظور فریب توده ها خواهند بود . مانند شوراهای اسلامی کارگران در ایران – یا شوراهای شهر و محلی در کشورهای سرمایه داری کنونی .
ثانیاً شوراها هنگامی بوجود می آیند که مردم خود به لزوم سرنگونی هیت حاکمه استثمارگر پی برده باشند . به بیان دیگر شوراها زمانی تشکیل می شوند که شرایط عینی و ذهنی انقلاب کاملاً آماده باشد . یعنی بالائی ها تنوانند پائینی هارا کنترل کنند و پائینی ها هم بالائی هارا قبول نداشته باشند . مانند شوراهای کارگری کارگران نفت در خوزستان و یا شوراهای زحمتکشان در کردستان و کنبد کابوس که در دوران اعتلای اانقلاب بوجود آمدند . تشکیل شوراها به غیر از دوران اوج انقلاب فقط برای تهی کردن ماهیت انقلابی این ارگان توده ای است ، بمنظور فریب زحمتکشان و کارگران است .
تشکیل حزب طبقه کارگر با هدف بردن آگاهی سوسیالیستی در میان توده های میلیونی کارگران و دیگر زحمتکشان می باشد .
بر طبق بینش مارکسیستی : ابتدا حزب طبقه کارگر توسط کمونیست ها ( انقلابیون حرفه ای ) که تعداد آنان محدود میباشد ( بویژه درشرایط اختناق و دیکتاتوری ) تشکیل می گردد و سپس آگاهی سوسیالیستی از طریق حزب بمثابه پلی ارتباطی بمیان توده های میلیونی رنج و کار برده می شود . و سرانجام حزب با بسیج و متشکل کردن توده های میلیونی و رهبری آنان قادر می گردد انقلاب سوسیالیستی را به تحقق درآورد .
لذا در اثنای این انقلاب است که شوراهای کارگران و زحمتکشان که عمدتا رهبران این شوراها از اعضاء حزب و یا نمایندگان با اعتبار آنان هستند در ارتباط با ستاد فرماندهی انقلاب ، یعنی در ارتباط با حزب طبقه کارگر جهت سرنگونی حاکمیت استثمارگران و کسب قدرت سیاسی تشکیل می گردد
حزب طبقه کارگر چه تشکلی می باشد :
حزب طبقه کارگر سازمانی است که بر اساس ایدئولوژی مارکسیسم لنینیسم استوار بوده و دارای تعدادی افراد انقلابی حرفه ایست که تمام وقت خود را در راه تحقق اهداف حزب بکار گرفته باشند . بعبارت دیگر حزب همان سازمان انقلابیون است . سازمان انقلابیون شامل تعدادی انقلابی حرفه ایست ، اعم از اینکه از دانشجویان باشند یا از
کارگران . لنین می گوید :
" در این مورد فرقی نمیکند آن شخصی که خود را انقلابی حرفه ای بار می آورد دانشجو باشد یا کارگر .... "
سازمان انقلابیون بنابر کیفیتی که داراست محدود بوده و بخصوص در شرایط دیکتاتوری فقط از افرادی تشکیل میشود که شیوه مخفی کاری و مبارزه با پلیس سیاسی را بخوبی فراگرفته اند .
طبیعی است کسانی که وارد چنین سازمانی می شوند کمونیست هستند ، صرف نظر از اینکه از چه طبقه یا قشری برخواسته باشند . و اما عموماً و در وحله نخست بیشترین کمونیست ها از روشنفکران دانشور طبقات دیگر تشکیل می گردند . زیرا برای اینکه قادر بود سوسیالیسم را آموخت و پی ریزی نمود، باید در راس علم قرار گرفت .
در جامعه ای نظیر ایران که امکانات تحصیل و برخوداری از علم برای کارگران و فرزندان آنها مهیا نیست این امکان تنها برای روشنفکران بورژوازی که با کتب و رسالات علمی سرو کار دارند وجود دارد ، که قادر باشند در راس علم قرار گیرند .
طبقه کارگر مادامیکه بصورت طبقه کارگر باقی بماند قادر نخواهد بود که در پیشاپیش علم قرار گرفته و علم را جلو برد . او می تواند آگاهی کسب کند ولی این آگاهی بسیار نازل خواهد بود .
طبقه کارگر می تواند حزب کارگر بوجود آورد ، ولی نه یک حزب کمونیست . علت آن هم روشن است . طبقه کارگر با نیروی خود منحصراً می تواند آگاهی تردییونیستی ( اقتصادی ) حاصل کند ، یعنی اعتقاد حاصل کند که باید تشکیل اتحادیه بدهد - بر ضد کارفرمایان برسر مسایل مطالبات اقتصادی از قبیل افزایش دستمزد ، کم کردن ساعات کار و بهبود شرایط بهتر محیط کار و ... مبارزه کند و دولت را مجبور بصدور قوانین بنماید که برای کارگران لازم است .
حزبی که کارگران بوجود می آورند نمی تواند حزبی کمونیستی باشد ، که سرنگونی سرمایه داری و استقرار دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا را هدف خود قرار می دهد . و در بهترین حالت حزبی که کارگران خود تشکیل می دهند مانند حزب کارگر انگلیس که وظایف اتحادیه های کارگری را تعقیب می کند ، خواهد بود و نه حزبی انقلابی .
تاریخ نمونه ای را بخاطر ندارد که حزب تشکیل شده توسط خود کارگران توانسته باشد بخودی خود علت تغییرات ریشه ای و بنیادی در جامعه گردد . یعنی با سرنگونی مناسبات سرمایه داری ، قادر باشد مناسبات سوسیالیستی را جایگزین آن گرداند .
حزب دارای چه وظایفی می باشد :
وظیفه اساسی حزب بردن آگاهی سوسیالیستی بدرون طبقه کارگر و توده زحمتکشان و متشکل کردن فعالیت آنها میباشد ، در حالی که باید نقش رهبری کنند در جنبش انقلابی در تمام زمنیه ها را بعهده بگیرد .
حزب در واقع ستاد تئوریک ، سیاسی و عملی انقلاب در تمام زمینه ها ، در قلمرو سیاست ، قلمرو ایدئولوژی ، در قلمرو نظامی می باشد .
آگاهی سوسیالیستی تنها و تنها از طریق حزب بدرون طبقه کارگر برده می شود ونه از طریق محفل ها و گروه ها ، و یا روشنفکران منفرد .
اکونومیست ها با درک عامیانه و سطحی از جریان حزب کمونیست بعنوان انعکاس عین (طبقه ) در ذهن ( حزب ) ، چنین نتیجه می گیرند که حزب کمونیست باید از درون طبقه و از میان کارگران تشکیل شود . آنها استدلا ل می کنند که هر تلاشی بمنظور بوجود آوردن حزب کمونیست از " بالا " بمنزله تحمیل رهبری خرده بورژوازی به جنبش کارگری است . در حالیکه لنین می گوید :
" شعور سیاسی طبقاتی را فقط از بیرون ، یعنی از بیرون مبارزه اقتصادی و از بیرون مدار مناسبات کارگران با کارفرمایان می توان برای کارگر آورد "
حزب طبقه کارگر نه توسط خود کارگران بلکه در ابتدا توسط روشنفکران انقلابی تشکیل می گردد . سوسیالیسم علمی ابتدا توسط نمایندگان دانشور طبقات دیگر یعنی توسط روشنفکران انقلابی اخذ شده و از طریق آنان مطابق با " نقشه ای مرتب و منظم " درون طبقه کارگر برده میشود .
معنی ایجاد حزب توسط خود کارگران این است که کارگران سوسیالیسم علمی را فراگیرند و آنرا با جنبش خود بخودی خویش پیوند می دهند . ولی این تصور یک اشتباه فاحش معرفتی است که در تقابل با پراتیک روزمره اجتماعی طبقه کارگر می باشد .
برای اینکه قادر باشیم سوسیالیسم علمی را پی ریزی کنیم ، باید در راس علم قرار گرفت ، باید بدانش علمی مسلح شد و قادر باشیم قوانین تکامل تاریخی را عمیقاً بررسی نمائیم . ولی طبقه کارگر مادامیکه بصورت طبقه کارگر باقی بماند، قادر نخواهد بود که در پیشاپیش علم قرار گیرد ، قادر نخواهد بود علم را جلو برد و قوانین تاریخی را بطور علمی مورد تحقیق قرار دهد .
دلیل آنهم روشن است . طبقه کارگر تا زمانی که بصورت طبقه کارگر باقی می ماند بخاطر شرایطی که مناسبات استثمارگرانه سرمایه داری به او تحمیل کرده است – بخاطر نداشتن وقت و استطاعت مالی ، قادر نخواهد بود بعداز 10-12-14- ساعت کارسخت روزانه و با هزاران مشکلات روزمره زندگی با کتب و رسالات علمی سر و کار داشته باشد . باید توجه داشت ؛ این شرایط تحمیل شده به طبقه کارگر در کشور ایران بقدری سنگین و غیر قابل تحمل است که کارگران ما با دو شیفت کار ( اگر کاری وجود داشته باشد ) کردن هم قادر نخواهند بود حتی بصورت بخور و نمیر از پس مخارج سنگین و طاقت فرسای زندگی روزمره برآیند . و این امر چیزی نیست که من و یا ما می گوئیم بلکه خود مقامات رژیم بدان نیز اذهان دارند و بار ها اعلام داشته اند : با درآمدی کمتر از 250 هزار تومان در خط فقر زندگی کردن است . در حالی که حقوق کارگران بطور متعارف از 90 هزار تومان بیشتر نیست .
حال چگونه امکان دارد طبقه کارگر ایران با چنین شرایط اسفباری ، شرایطی که هم اکنون برای بخش عظیمی از کارگران وجود دارد بقدری دهشتناک می باشد که بیان آن دردناک است و اصلاً نمی توان آنرا با زندگی ما که در خارج کشور بسر میبریم مقایسه کرد و برای طبقه کارگر و بویژه کارگران ایران بدون در نظر گرفتن شرایط نسخه پیچید و تحت عنوان " تز ها و دورنما ها " وی را تشویق به راه و روشی کرد ، که فرجام آنرا نه تنها مبارزات کارگران ایران در طول 25 ساله اخیر ، بلکه مبارزات کارگران در سراسر جهان بیهودگی آنرا هزاران بار باثبات رسانده است .
بیهودگی از آن جهت که مبارزات کارگران بخودی خود ، بدون پیوند با عنصر آگاه ( حزب کمونیست ) حتی اگر بخشاً در زمینه مطالبات اقتصادی دارای دستآوردی باشد ، قادر نخواهد بود منجر به رهائی نیروی کار از یوغ سرمایه شود . امری که هدف هر انقلاب سوسیالستی است .
می توان برای طبقه کارگر بدون در نظر گرفتن واقعیت های طبقاتی – بدون در نظر گرفتن تجربه های تاریخی – بدون الهام از آموزش های بزرگان پرولیاریا با " تزها و دورنماها " ، طرح های " نو " صادر کرد . ولی دیگر نمی توان نام آنرا مارکسیسم لنینیسم گذاشت و با این کار به سردرگمی و آشفته فکری بیشتری در جنبش دامن زد .
سوسیالیسم علمی توسط روشنفکران بورژوازی آموخته شده و بوسیله حزب کمونیست بعنوان یک جریان علمی بدرون طبقه کارگر برده می شود . و این عمل بهیچ عنوان بمعنی این نمی باشد ؛ که تشکیل حزب طبقه کارگر از
" بالا " و تحت رهبری خرده بورژوازی است .
دلیلش این است : روشنفکران بورژوا که در یک جریان علمی ، سوسیالیسم علمی را آموخته اند . در درجه اول از لحاظ فلسفی و تاریخی موقعیت ممتاز طبقاتی خود را نفی می کنند .
آنان تمامی نظامات استثماری و مزدوری را به زیر شلاق می گیرند . آنان هم در شیوه تفکر و هم در نحوه زندگی
( از لحاظ شرکت در مبارزه طبقاتی پرولتاریا ) از منشاء خود فاصله کامل می گیرند . آنان تنها با جدا شدن از جریان خرده بورژوازی است که می توانند برضد هر آنچه که از قرون کهن آمده است به مبارزه پردازند .
" خود مارکس و انگلس موجدین سوسیالیسم علمی معاصر نیز از لحاظ موقعیت اجتماعی خود در زمره روشنفکران بورژوازی بودند . " ( لنین )
آکاهی سوسیالیستی تنها از طریق حزب بدرون طبقه کارگر برده می شود . هرگونه کم بها دادن به نقش حزب و ایدئولوژی سوسیالیستی که در خارج از مبارزه طبقه کارگر شکل می گیرد ، بمعنی خلع سلاح پرولتاریا در میدان نبرد طبقاتی است . و بمعنی تقویت ایدئولوژی بورژوازی می باشد .
ادامه دارد